<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>میوه ی ممنوعه</title>
<link>http://talayeh.blogfa.com/</link>
<description>حسرتم بسیار و می گویم ببازم کاش...شرط هایی را که بستم باز با هرگز</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 26 Dec 2009 16:55:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://talayeh.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>
فتبارک الله احسن الخالقین...&lt;p&gt;عاشق این آیه ام...&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 26 Dec 2009 16:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=talayeh&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>talayeh</dc:creator>
<guid>http://talayeh.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چقدر خوبه!</title>
<link>http://talayeh.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>چقدر خوبه تمرینای بسکت!چقدر خوبه این همه دوست ٍ یه جور دیگه!چقدر خوبه هفته ای 2 روز دویدن و فکر نکردن به هیچی!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چقدر خوبه کلا!دلتون بسوزه!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 17:49:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=talayeh&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>talayeh</dc:creator>
<guid>http://talayeh.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درد...</title>
<link>http://talayeh.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>درد...درد...درد...درد موذی ماهیانه...سری ٍ دست و پاها...سردرد...سرگیجه...بی حوصلگی...دل نازکی و لوس شدن های ماهیانه...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;درد موذی ماهیانه...حس عمیق زن بودن...لطیف بودن...شکننده بودن...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;درد...درد...درد...درد موذی ماهیانه...&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 12:52:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=talayeh&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>talayeh</dc:creator>
<guid>http://talayeh.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عجبااااااااا!!</title>
<link>http://talayeh.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>
پشت بلیط های اتوبوس نوشته: تفوی بهترین لباس برای زنان است&lt;p&gt;نمی دونم چرا تو این مملکت همه می خوان فقط برای زنان تعیین ٍ تکلیف کنن!!یعنی مردا نباید تقوی داشته باشن؟!؟!؟! آدم نمی دونه چی بگه واقعا...&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 16:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=talayeh&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>talayeh</dc:creator>
<guid>http://talayeh.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>م مثل مامان!ن مثل نی نی!!</title>
<link>http://talayeh.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>من عاااااشق اینم که توی یه مهمونی نباشم و همه بعدش بگن:ااا!طلایه!نبودی،علی کلیییییی سراغت رو گرفت!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من عااااشق اینم که یه نی نی ٍ گوگولی 3 ساله که شاید 4ماه یه بار منو می بینه، وقتی نیستم بفهمه!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من عااااشق اینم که علی کوچولوی گوگولی بگه : دیایه چرا نیومده!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من عااااشق اینم که یه بچه داشته باشم!یه موجود کوچولو که همه ی زندگیم باشه و سرنوشتش برام مهم باشه!سعی کنم بهترین چیزا رو بهش یاد بدم و دلهره ی شب و روزم زندگی و آینده اش باشه!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;واسه ی همینه که عاااشق این نگرانی های مامانم ام و عاااشق وقتایی که نگرانی شو کنترل می کنه با اعتمادش به تصمیم هام...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من عاااشق این مهر مادر و فرزندی ام! و عااشق اینکه یه روز مادر باشم!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن.نخندینااااااااااا!&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 15:47:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=talayeh&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>talayeh</dc:creator>
<guid>http://talayeh.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تصویر این روزهای من</title>
<link>http://talayeh.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>
تصویر این روزهای من:تلاشی بیهوده،برای چیزی بیش از این بودن...
</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 19:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=talayeh&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>talayeh</dc:creator>
<guid>http://talayeh.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دنیا</title>
<link>http://talayeh.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>
بیخود جامت را به جامم نزن...سلامتی در بین نیست...دنیا هنوز بیمار است!
</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 13:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=talayeh&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>talayeh</dc:creator>
<guid>http://talayeh.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوباره...شاید!</title>
<link>http://talayeh.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>
نمی دونم اما...به طرز احمقانه ای ذوق می کردم هر بار اتفاقی به اینجا سر می زدم و می دیدم تعداد بازدیدا صفر نیست!&lt;p&gt;واسه ی همین تصمیم گرفتم یه گردگیری حسابی بکنم و دوباره اینجا بنویسم...بی سر و صدا...برای خودم و به احترام همون تک و توک رهگذر...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پست هایی که نگه داشتم رو واقعانی دوست داشتم...!اگه خواستین بخونینشون حواستون به تاریخ هاش باشه فقط!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 12:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=talayeh&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>talayeh</dc:creator>
<guid>http://talayeh.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سر به هوا!</title>
<link>http://talayeh.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>مدتيست گذشته را زياد ورق مي زنم...خصوصا اين سال هاي آخر را...و چه نا اميد كننده ست نتيجه: هيچ چيز عوض نشده انگار...من همان دختر سر به هوام هنوز...فقط هوايم عوض شده...شايد!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Feb 2009 06:03:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=talayeh&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>talayeh</dc:creator>
<guid>http://talayeh.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همه زندگي من!</title>
<link>http://talayeh.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;بچه كه بودم،7-8 ساله،همه ي زندگيم ويلنم بود!عاشق اون ويلن 4/2 رنگ و رو رفته ي آلماني بودم و از هر فرصتي استفاده مي كردم تا صداشو-هرچند گوش خراش!!-در بيارم! 3 سال تمام تنها بهانه ي زندگيم ساز زدنم بود و ويلنم دوست داشتني ترين چيز زندگيم...تا اينكه بعد از مدتي رفتم پيش يه استاد ديگه و با چند تا جمله ي ساده همه ي زندگيم نابود شد،پودر شد رفت هوا...&quot;اون كتابي كه تو مي زدي،مال روش روسي يه!خيلي قديمي شده ديگه...دستت...دستت خيلي خراب شده!بايد يه مدتي-3-4 ماه- ساز نزني تا دستات به حالت اولش برگرده،تا دوباره شروع كنيم...&quot; قلبم داشت وايميستاد...باورم نمي شد كه 3سال اشتباهي دل بسته بودم!احساس مي كردم 3سال وقتم رو تلف كرده بودم!به خاطر اون سه سال، بايد 4ماه &quot;همه ي زندگيم&quot; رو مي گذاشتم كنار...كه دوباره شروع كنم؟!؟!اصلا چي رو دوباره شروع كنم؟! من تو ذهنم با ويلنم تعريف مي شدم...با ساز زدنم...حالا چه جوري شده كه بهم ميگن همه چيز اشتباهه؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد از اون بود كه هرچي تو ذهنم بود راجع به خودم و ويلنم شكست...خورد شد...طلايه ي يازده ساله هم خورد شد باهاش...بعد از اون ديگه هيچ وقت نتونستم مثل اون سه سال ساز بزنم...مثل اون سه سال عاشق سازم باشم!مثل اون سه سال از ناهار و شام و بازي با بچه ها كم كنم و ساز بزنم.ويلنم بود...اما ديگه همه ي زندگيم نبود...ديگه برام هيچي نبود جز يه خاطره تلخ... هنوزم كه هنوزه گاهي حس مي كنم فقط از روي وظيفه،براي احترام به عشق خالص اون سه سال ساز مي زنم...بدون اينكه حس خاصي نسبت به اين ويلن 4/4 دست ساز چيني دوست داشتني داشته باشم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند سال بعدش،آسمون و ستاره هاش شدن همه ي زندگيم...شب تا صبح،صبح تا شب،همه اش دنبالشون بودم!چقدر جنگيدم...تو خونه با مامان بابا...تو مدرسه با بچه هايي كه طلايه ي كمرو رو نمي پذيرفتن تو جمعشون...اما من مي جنگيدم!به خاطر عشق جديدم!به خاطر همه ي زندگيم!اما محتاط تر شده بودم...عشق اولم بهم خيانت كرده بود...نمي خواستم همون بلا سر آسمونم بياد!اما اومد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ظاهرش اين بود كه اين بار كنكور همه ي زندگيمو ازم گرفت-نه تفاوت روش روسي و آلماني!- اما اصل قضيه خستگي بود...اونقدر جنگيدم و اوني كه مي خواستم نشدم،تا خسته شدم!بريدم...آسمون رو...عشقم رو...همه زندگيمو... رها كردم و گذاشتمش به حال خودش...اين دفعه من خيانت كردم انگاري...خيانتي كه اون ورش هيچي نبود!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آسمون هست...اما ديگه همه ي زندگيم نيست...هروقت گيرش بيارم تا اونجا كه بتونم نگاهش مي كنم...اما ديگه نمي جنگم تا بتونم وقت و بي وقت ببينمش و بشناسمش!هنوزم دوستش دارم!خودشم مي دونه!واسه همين كنار درياچه گهر غافلگيرم كرد با دلفين كوچولوي دوست داشتني*!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اينم از عشق دوم-آخر!-!!تا من باشم پشت دستم رو داغ كنم و ديگه دل نبندم به هيچ چيز و هيچ كس!آخه هر دل بستني،يه دل كندني داره!دل كندنم هميشه سخته!حتي اگه دل نبسته باشي!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;*منظور صورت فلكي دلفينه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 13 Nov 2008 04:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=talayeh&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>talayeh</dc:creator>
<guid>http://talayeh.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
