وقتي مامان يه اتفاق رو تعريف مي كنن از آدمي كه نمي شناسي،هيچ آشنايي و خويشاوندي ايم نداري باهاش... اما...سرت گيج مي ره و رنگت مي پره و اشك حلقه مي زنه تو چشمات...به خاطر دختربچه اي كه روزهاي شاد كودكي شو ازش گرفتن يه مشت آدم كثيف آشغال...
وقتي مي دوني يه عالمه بچه تو دنيا هست، كه هيچ وقت نمي تونن شاد و راحت باشن مثل بچگياي تو!
وقتي لجت مي گيره از نفهمي آدما...وقتي از خودت مي پرسي خدا چرا اين آدما رو آفريد؟! خدا چرا مي گذاره هم چين اتفاقايي بيفته؟!اصلا چرا اين جوري آفريده بشر رو كه بتونه اين چيزاي وحشتناك رو خلق كنه؟!
خدايا تو كه مي دوني آدما چقدر بي شعورن!تو كه مي دونستي وقتي داشتي مي آفريدي...پس چرا...؟! باشه...آفريدي كه آدما انتخاب كنن...ولي اون دختر بچه ي بيچاره چي!؟يا اون همه بچه اي كه داره گوشه و كنار اين دنيا بهشون هزارجور ظلم و تجاوز مي شه؟! اونا چرا بايد قرباني شن؟! قرباني انتخاب كثيف آدما...؟!
خدايا مي دونم كه مي دوني همه ي اينايي كه گفتم...ولي آخه چند تا بچه و بزرگ بي گناه بايد قرباني شن تا آدما بفهمن...؟!اه!من عصبانيم خدا! عصبانيم!
خدايا مي دونم كه لازم نيست اينارو بگم!ولي به هر كي هر مصيبتي مي دي، صبرشم بده...ظرفيتشم بده...خدايا يه ذره به اين آدما شعور بده!حتي يه ذره شعورم كافيه كه ديگه از اين اتفاقا نيفته...
پ.ن:ماجرا اين بود كه يه دختر بجه ي 11 ساله صبح دم خونه شون مثل هر روز منتظر سرويس بوده و يه ماشين ديگه مي بردش و ... چند روز بعد يه زن و شوهر جوون پيداش مي كنن گوشه ي خيابون...بدون لباس...خونين و مالين...با چشم گريون
پ.ن2:وقتي داشتم اينو مي نوشتم نمي تونستم جلوي اشكامو بگيرم...غلطاي تايپي و نگارشي رو ببخشين...