ديروز بالاخره بعد از 2ماه وقت كردم كه برم پيش بابا كه چشم هام روببينن!منتظرم تا مريضشون كارش تموم شه و برم تو...اين مدت مامان زنگ مي زنن كه ياد آوري كنن كشك بخريم!!
- چه خبر؟!
- هيچي...!سحر اومد!
(خنده ام ميگيره كه چه زود تريپ صميمي برداشتن با دوست من!!)
- ا؟!خوب بود؟!
با لحني سرشار از رضايت:
- آره!پونزده دهم ديد داشت!عاليه واسه فرداي عمل!!چشمشم اصلا ورم نداشت برعكس تو!
- ا؟!فقط من ورم داشتم انگار!
- آره!شماره چشمش كم بود البته! تازه!تو چشمات لوسن!عين خودت!
اينو فرداي عمل كه چشمام ورم داشتن هم گفته بودن بهم!آخه تا حالا هيچ كدوم مريضاشون اينقدر ورم نداشته چشماشون گويا!!
بعد شروع مي كنيم به طي كردن فرآيند هميشگي!
- بشين رو اين صندلي!بگذار اول ديدتو بگيرم!يه چشمتو بگير!حالا اين كدوم وره؟!
- بالا!
- اين يكي؟!
- اين ور!(هميشه چپ و راست رو اين جوري مي گم!اين ور و اون ور!)
- اين كدوم وره؟!
- اون ور!
- اين چي؟!
- مم...
- حالا اينو نگي هم مهم نيست!اين مال ديد پونزده دهمه!يادمه با عينك ده دهم ديد داشتي!حالا اون چشمتو بگير!اين كدوم وره؟!
- پايين!
- اين يكي؟!
- اين ور!
- اين؟!
- پايين!
- اين يكي؟!
- بالا؟!
- آره!خوب اين يكي پونزده دهم ديد داره!!
و من باز شرمنده مي شم كه الكي غر مي زدم اين مدت كه ديدم كم شده! و براي اينكه كم نيارم با اين كه مي دونم بي ربطه مي گم:
- بابا؟!پس چرا صبح ها از چشمم آب مياد گاهي؟!
- حالا بگذار با استيد لامپ نگاه كنم... چونه تو بگذار اينجا!
نور كور كننده ي دستگاه نمي دونم چي چي لامپ!! مي افته تو چشمم!
- من اينجا چيزي نمي بينم...همه چه سر جاشه! فقط اشكت...پر از ذرات معلقه!!
...دلم لرزيد...نكند ته مانده هاي ياد تو باشد بعد از اين همه وقت...؟!نكند همان ذرات معلق اند كه صبح ها اشكم را در مي آورند؟!نكند...؟!
چه كسي فكرش را مي كرد كه عصر يك يكشنبه ي زمستاني نور خيره كننده ي دستگاه چشم پزشكي اين گونه آشكار كند يادت را كه معلق است در اشكي كه نشسته روي نگاهم...؟!
واي از اين رسوايي...
صداي بابا به خودم آورد:
- خوب ... پاشو بريم كه بايد كشك هم بخريم!!!