تبليغاتX
میوه ی ممنوعه
گاهي سرشار مي شوم از حسادت...حسادت به چشماني كه تو گاهي نگاهت را از آن مي دزدي...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 22:39 توسط طلايه |

دلتنگي بي بهانه!

چقدر دوست دارم اين دلتنگي بي بهانه را...دلم تنگ است...آنقدر كه جايم نمي دهد ديگر...

اي ساربان...اي كاروان...ليلاي من كجا مي بري؟! با بردن ليلاي من...جان و دل مرا مي بري...

حس پرواز دارم! زير و روست دلم...انگار بال هاي پرنده اي در دام، شخم مي زند دلم را

اي ساربان كجا مي روي؟! ليلاي من چرا مي بري؟!

دلم بهانه مي گيرد...بهانه ي سفر...بهانه ي پرواز...بهانه ي عشق...

در بستن پيمان ما تنها گواه ما شد خدا... تا اين جهان برپا بود عشق ما بماند به جا...

زبانه مي كشد دوست داشتن از جاي جاي وجودم...بي قرار است دلم... بي قرار اما رام دست هاي لرزانم...

اي ساربان كجا مي روي؟! ليلاي من چرا مي بري؟!

حاصل بي قراري هايم شايد همان قطره ي زلال است كه محكم چسبيده به نگاهم...

 تمامي ديدن به دنياي خالي...شراره ي عشقي كه شد زنده گاهي...به ياد ياري خوشا قطره اشكي...به سوز عشقي خوشا زنده گاهي...

دلم فرياد مي زند...فرياد مي زند...فرياد مي زند كه: عاشقم بر همه عالم...عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست...

هميشه خدايا محبت دلها، به دلها بماند،‌ به سان دل ما...كه ليلي و مجنون فسانه شوند...حكايت ما جاودانه شود...

بي قراري هايم را مي سپارم به نسيم...تا ببردشان به دوردست ها-نزديك تنهايي هايت شايد- آرام مي شوم...آرام آرام...آنقدر كه نه رويايي دارم ديگر...نه آرزويي...سهم آرزوهايم ،‌ باشد براي "تو"... شايد "مرا" آرزو كني...

تو اكنون ز عشقم گريزاني...غمم را ز چشمم نمي خواني، وزين غم چه حالم نمي داني...

خدارا چه ديدي؟! شايد روزي، پنجره را كه باز كردي، نسيم بي قراري هايم را يكجا ريخت توي اتاقت... شايد دل تو هم تنگ شد...شايد تو هم ديگر جا نشدي در دلت...آن وقت، شايد...آرزويم كني...

پس از تو نمودم بناي خدا...تو مرگ دلم را ببين و برو...چو طوفان سختي ز شاخه ي غم، گل هستي ام را بچين و برو...

دل من هرچقدر هم كه تنگ باشد، هميشه براي تو جاي دارد... حتي اگر بيرون كنم خودم را، تو را جاي مي دهم در دل تنگم...

كه هستم من آن تك درختي، كه در پاي طوفان نشسته...همه شاخه هاي وجودش، ز خشم طبيعت شكسته...

دلم تنگ است...آنقدر كه جايم نمي دهد ديگر... و چقدر دوست دارم اين دلتنگي بي بهانه را…پر پرواز مي روياند روي شانه هايم انگار...

اي ساربان...اي كاروان...ليلاي من كجا مي بري؟!با بردن ليلاي من...جان و دل مرا مي بري...

حس پرواز دارم...بي قرار است دلم... بي قرار اما...رام اميد! رام اميد به بي قراري تو...

اي ساربان كجا مي روي؟! ليلاي من چرا مي بري؟!

 اي ساربان كجا مي روي؟! ليلاي من چرا مي بري؟!

پ.ن. اگه گوش ندادين آهنگ  "اي ساربان"  نامجو رو، ‌حتما گوش كنين! فوق العاده ست... 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 14:13 توسط طلايه |

سر به هوا!
مدتيست گذشته را زياد ورق مي زنم...خصوصا اين سال هاي آخر را...و چه نا اميد كننده ست نتيجه: هيچ چيز عوض نشده انگار...من همان دختر سر به هوام هنوز...فقط هوايم عوض شده...شايد!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 9:34 توسط طلايه |

وقتي...

وقتي مامان يه اتفاق رو تعريف مي كنن از آدمي كه نمي شناسي،هيچ آشنايي و خويشاوندي ايم نداري باهاش... اما...سرت گيج مي ره و رنگت مي پره و اشك حلقه مي زنه تو چشمات...به خاطر دختربچه اي كه روزهاي شاد كودكي شو ازش گرفتن يه مشت آدم كثيف آشغال...

وقتي مي دوني يه عالمه بچه تو دنيا هست، كه هيچ وقت نمي تونن شاد و راحت باشن مثل بچگياي تو!

وقتي لجت مي گيره از نفهمي آدما...وقتي از خودت مي پرسي خدا چرا اين آدما رو آفريد؟! خدا چرا مي گذاره هم چين اتفاقايي بيفته؟!اصلا چرا اين جوري آفريده بشر رو كه بتونه اين چيزاي وحشتناك رو خلق كنه؟!

خدايا تو كه مي دوني آدما چقدر بي شعورن!تو كه مي دونستي وقتي داشتي مي آفريدي...پس چرا...؟! باشه...آفريدي كه آدما انتخاب كنن...ولي اون دختر بچه ي بيچاره چي!؟يا اون همه بچه اي كه داره گوشه و كنار اين دنيا بهشون هزارجور ظلم و تجاوز مي شه؟! اونا چرا بايد قرباني شن؟! قرباني انتخاب كثيف آدما...؟!

خدايا مي دونم كه مي دوني همه ي اينايي كه گفتم...ولي آخه چند تا بچه و بزرگ بي گناه بايد قرباني شن تا آدما بفهمن...؟!اه!من عصبانيم خدا! عصبانيم!

خدايا مي دونم كه لازم نيست اينارو بگم!ولي به هر كي هر مصيبتي مي دي، صبرشم بده...ظرفيتشم بده...خدايا يه ذره به اين آدما شعور بده!حتي يه ذره شعورم كافيه كه ديگه از اين اتفاقا نيفته...

پ.ن:ماجرا اين بود كه يه دختر بجه ي 11 ساله صبح دم خونه شون مثل هر روز منتظر سرويس بوده و يه ماشين ديگه مي بردش و ... چند روز بعد يه زن و شوهر جوون پيداش مي كنن گوشه ي خيابون...بدون لباس...خونين و مالين...با چشم گريون

پ.ن2:وقتي داشتم اينو مي نوشتم نمي تونستم جلوي اشكامو بگيرم...غلطاي تايپي و نگارشي رو ببخشين...

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 13:4 توسط طلايه |

واي ازاين رسوايي...

ديروز بالاخره بعد از 2ماه وقت كردم كه برم پيش بابا كه چشم هام روببينن!منتظرم تا مريضشون كارش تموم شه و برم تو...اين مدت مامان زنگ مي زنن كه ياد آوري كنن كشك بخريم!!

- چه خبر؟!

- هيچي...!سحر اومد!

(خنده ام ميگيره كه چه زود تريپ صميمي برداشتن با دوست من!!)

- ا؟!خوب بود؟!

با لحني سرشار از رضايت: 

- آره!پونزده دهم ديد داشت!عاليه واسه فرداي عمل!!چشمشم اصلا ورم نداشت برعكس تو!

- ا؟!فقط من ورم داشتم انگار!

- آره!شماره چشمش كم بود البته! تازه!تو چشمات لوسن!عين خودت!

اينو فرداي عمل كه چشمام ورم داشتن هم گفته بودن بهم!آخه تا حالا هيچ كدوم مريضاشون اينقدر ورم نداشته چشماشون گويا!!

بعد شروع مي كنيم به طي كردن فرآيند هميشگي!

- بشين رو اين صندلي!بگذار اول ديدتو بگيرم!يه چشمتو بگير!حالا اين كدوم وره؟!

- بالا!

- اين يكي؟!

- اين ور!(هميشه چپ و راست رو اين جوري مي گم!اين ور و اون ور!)

- اين كدوم وره؟!

- اون ور!

- اين چي؟!

- مم...

- حالا اينو نگي هم مهم نيست!اين مال ديد پونزده دهمه!يادمه با عينك ده دهم ديد داشتي!حالا اون چشمتو بگير!اين كدوم وره؟!

- پايين!
- اين يكي؟!

- اين ور!

- اين؟!
- پايين!

- اين يكي؟!

- بالا؟!

- آره!خوب اين يكي پونزده دهم ديد داره!!

 و من باز شرمنده مي شم كه الكي غر مي زدم اين مدت كه ديدم كم شده! و براي اينكه كم نيارم با اين كه مي دونم بي ربطه مي گم:

- بابا؟!پس چرا صبح ها از چشمم آب مياد گاهي؟!

- حالا بگذار با استيد لامپ نگاه كنم... چونه تو بگذار اينجا!

نور كور كننده ي دستگاه نمي دونم چي چي لامپ!! مي افته تو چشمم!

- من اينجا چيزي نمي بينم...همه چه سر جاشه! فقط اشكت...پر از ذرات معلقه!! 

...دلم لرزيد...نكند ته مانده هاي ياد تو باشد بعد از اين همه وقت...؟!نكند همان ذرات معلق اند كه صبح ها اشكم را در مي آورند؟!نكند...؟!

 چه كسي فكرش را مي كرد كه عصر يك يكشنبه ي زمستاني نور خيره كننده ي دستگاه چشم پزشكي اين گونه آشكار كند يادت را كه معلق است در اشكي كه نشسته روي نگاهم...؟!

واي از اين رسوايي...

صداي بابا به خودم آورد:

- خوب ... پاشو بريم كه بايد كشك هم بخريم!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 11:1 توسط طلايه |

مصر

يه جاي قشنگ...به فضاي بزرگ تخت، پر از شن و تپه هاي كوتاه...شن نرم و ردپاهاي نامعتبر ، كه چه راحت با يه نسيم از بين مي رفتن...

يه آسمون آبي با يه آفتاب بي رمق و كم زور...كه اصلا نمي تونست جلوي نفوذ سرما  رو بگيره...كي باور مي كرد اين همون آفتابيه كه يه روزايي همه چيزو مي سوزونه؟!

شب...سرما...آسمان زمستانه...كه چقدر غريبه بودم باهاش...غريبه اي  كه تا نگاهش كردم، باز كلي خاطره و صدا و تصوير ريخت تو كله ام! اما سعي كردم بيرونشون كنم...مغز يخزده ام قدرت تحمل اين يكي رو ديگه نداشت واقعا!!

دلم مي خواست آسمونو نگاه كنم، بدون اينكه به چيزي فكر كنم...بدون اينكه خودم رو محدود كنم به شكل ها و قصه هايي كه اجدادم ساختن برام...دلم يه آسمون پرستاره مي خواست، بدون چارچوب... يه زيبايي مطلق، بدون علم...اما نشد!يعني همون خاطره ها نگذاشتن كه بشه!

و من...سرد و خسته و بي حوصله، ‌درست مثل همون آفتاب كه ظاهرا مي تابيد بدون اينكه گرمايي در كار باشه، خالي بودم از انرژي، از گرما، از بودن... و  كنار 4 عنصر افريننده ام- خاك و باد و آتش و آب- به عدم فكر مي كردم... به پايان بودن... به سكوت هميشگي...

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 21:1 توسط طلايه |

بغض كوچك بي دليل
يك بغض بي دليل،چند روزيست كه گاه به گاه پلك هايم را داغ مي كند...بي صدا مي آيد،بي صداتر مي رود...پيش از آنكه گرفتار شود در دام اشك هايم،مي لغزد و فرار مي كند،درست مثل يك ماهي كوچك. مي لغزد از ميان تصاوير و صداها...و خيلي زود گم مي شود در قهقه هاي تكراري هر روزه...در روزمرگي هايم...در صداي زنگ ساعت و صبح زود بيدار شدن هاي هر روزه...در سر كلاس رفتن ها و گوش نكردن هاي هر روزه...در ۷ شب  به خانه رسيدن هاي هر روزه...در زود خوابيدن هاي هر شب و صداي زنگ ساعت فردا...

بي صدا مي آيد و بي صداتر مي رود...تنها اثري كه باقي مي گذارد همان داغي پلك ها ست در هواي خنك پاييزي...بي نام و نشان است و در راه مانده انگار...شايد هم جا مانده از كاروانيان...مي چرخد در ميان چشمان منتظر...نگاه هاي بي نشان...چند لحظه اي آرام و بي صدا مي گردد در كوچه پس كوچه هاي خاطرات زنده به گور شده ام،خاطراتي كه هنوز صداي نفس هايشان را از زير خروارها خاك مي شنوم گاهي... خاك هايي كه با عجله و ناشيانه رويشان ريخته ام...

بي صدا مي آيد،بي صداتر مي رود...بي آنكه لحظه اي جايي درنگ كند، درست مثل يك ماهي كوچك...

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 10:7 توسط طلايه |

همه زندگي من!

بچه كه بودم،7-8 ساله،همه ي زندگيم ويلنم بود!عاشق اون ويلن 4/2 رنگ و رو رفته ي آلماني بودم و از هر فرصتي استفاده مي كردم تا صداشو-هرچند گوش خراش!!-در بيارم! 3 سال تمام تنها بهانه ي زندگيم ساز زدنم بود و ويلنم دوست داشتني ترين چيز زندگيم...تا اينكه بعد از مدتي رفتم پيش يه استاد ديگه و با چند تا جمله ي ساده همه ي زندگيم نابود شد،پودر شد رفت هوا..."اون كتابي كه تو مي زدي،مال روش روسي يه!خيلي قديمي شده ديگه...دستت...دستت خيلي خراب شده!بايد يه مدتي-3-4 ماه- ساز نزني تا دستات به حالت اولش برگرده،تا دوباره شروع كنيم..." قلبم داشت وايميستاد...باورم نمي شد كه 3سال اشتباهي دل بسته بودم!احساس مي كردم 3سال وقتم رو تلف كرده بودم!به خاطر اون سه سال، بايد 4ماه "همه ي زندگيم" رو مي گذاشتم كنار...كه دوباره شروع كنم؟!؟!اصلا چي رو دوباره شروع كنم؟! من تو ذهنم با ويلنم تعريف مي شدم...با ساز زدنم...حالا چه جوري شده كه بهم ميگن همه چيز اشتباهه؟!

بعد از اون بود كه هرچي تو ذهنم بود راجع به خودم و ويلنم شكست...خورد شد...طلايه ي يازده ساله هم خورد شد باهاش...بعد از اون ديگه هيچ وقت نتونستم مثل اون سه سال ساز بزنم...مثل اون سه سال عاشق سازم باشم!مثل اون سه سال از ناهار و شام و بازي با بچه ها كم كنم و ساز بزنم.ويلنم بود...اما ديگه همه ي زندگيم نبود...ديگه برام هيچي نبود جز يه خاطره تلخ... هنوزم كه هنوزه گاهي حس مي كنم فقط از روي وظيفه،براي احترام به عشق خالص اون سه سال ساز مي زنم...بدون اينكه حس خاصي نسبت به اين ويلن 4/4 دست ساز چيني دوست داشتني داشته باشم...

چند سال بعدش،آسمون و ستاره هاش شدن همه ي زندگيم...شب تا صبح،صبح تا شب،همه اش دنبالشون بودم!چقدر جنگيدم...تو خونه با مامان بابا...تو مدرسه با بچه هايي كه طلايه ي كمرو رو نمي پذيرفتن تو جمعشون...اما من مي جنگيدم!به خاطر عشق جديدم!به خاطر همه ي زندگيم!اما محتاط تر شده بودم...عشق اولم بهم خيانت كرده بود...نمي خواستم همون بلا سر آسمونم بياد!اما اومد...

ظاهرش اين بود كه اين بار كنكور همه ي زندگيمو ازم گرفت-نه تفاوت روش روسي و آلماني!- اما اصل قضيه خستگي بود...اونقدر جنگيدم و اوني كه مي خواستم نشدم،تا خسته شدم!بريدم...آسمون رو...عشقم رو...همه زندگيمو... رها كردم و گذاشتمش به حال خودش...اين دفعه من خيانت كردم انگاري...خيانتي كه اون ورش هيچي نبود!

آسمون هست...اما ديگه همه ي زندگيم نيست...هروقت گيرش بيارم تا اونجا كه بتونم نگاهش مي كنم...اما ديگه نمي جنگم تا بتونم وقت و بي وقت ببينمش و بشناسمش!هنوزم دوستش دارم!خودشم مي دونه!واسه همين كنار درياچه گهر غافلگيرم كرد با دلفين كوچولوي دوست داشتني*!

اينم از عشق دوم-آخر!-!!تا من باشم پشت دستم رو داغ كنم و ديگه دل نبندم به هيچ چيز و هيچ كس!آخه هر دل بستني،يه دل كندني داره!دل كندنم هميشه سخته!حتي اگه دل نبسته باشي!

*منظور صورت فلكي دلفينه!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 8:26 توسط طلايه |

دمي با غم به سر بردن جهان يك سر نمي ارزد...
بي خيال قضاوت هاي عادلانه و نا عادلانه...بي خيال حرف هاي دوستانه و غير دوستانه...مهم نيست!

مهم اينه كه من عاشق خودمم!عاشق زندگيم!عاشق سازم...عاشق اتاقم و پرده هاي سبز و ديوار گلبهيش...عاشق تخت كنار پنجره ام...عاشق شعرهاي روي آينه ام...عاشق شب هايي كه تا صبح حافظ مي خونم ...عاشق لحظه هاي كش دار تنهاييم...گونه هاي خيس دم صبحم...

عاشق خونمون...عاشق فرشته ي توي حوض...عاشق باغچه و درختاش...مخصوصا بوته ي گل يخش...

عاشق موهاي فرفريم!!!!عاشق نگاهم..عاشق چشمك هاي دو چشميم!!عاشق دوست داشتنام...عاشق دوستام...چه قديمي،چه جديد...چه يه ماهه،چه يه ساله،چه ده ساله...عاشق نرنجيدنام...عاشق بخشيدنام...(حتي اگه بهم بگن توسري خور!)

عاشق مسير ۴راه وليعصر تا ميدون انقلاب...عاشق كتاب فروشي جيحون...عاشق مسير دانشگاه تا مغازه ي آقا داوود...تالار وحدت...علائدين...عاشق ۴راه كالج تا كافه نادري...حتي مدتيه دانشگاهم دوست دارم،از همون دوست داشتناي ناشي از عادت...البته دل خوشي هاي كوچيكم جور كردم واسه خودم...

مهم نيست حرف هاي  دوستانه و غير دوستانه...قضاوت هاي عادلانه و ناعادلانه...همين قدر كافيه كه باعث شد دوباره به خودم يه نگاهي بندازم و باورشون نكنم و فقط بعضي رفتارامو عوض كنم!!!

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 13:13 توسط طلايه |

تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم...
بعد از سحر نخوابيدم، فكر كنم ۶-۶:۱۵بود كه  زدم بيرون...خلوتي خيابان و نسيم صبحگاهي بدجوري وسوسه ام كرد كه پياده رو ها را بيدار كنم با نوازش قدم هايم.با خودم گفتم:مدرسه ها كه باز شه ديگه اين صبح ساكت و پياده رو هاي خلوت گيرت نمي آد!

پس دلم رو سپردم به وسوسه و قدم هايم را به سنگفرش خيابان...و زمزمه مي كردم  زير لب خطاب به خلوتي گذرگاه و سكوت صبح:تنهاييم را با تو قسمت مي كنم،سهم كمي نيست... 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 16:21 توسط طلايه |

براي باباجون!
                                             

نيم ساعتي از نيمه شب گذشته...عقب ماشينيم و داريم بر مي گرديم،از يك مهماني ديگر بدون تو!چقدر دلم هوايت را كرده امشب...آخر باز همه جمع بوديم و فقط تو نبودي...مي گويم:مامان!من بالا نمي آم،باغچه رو آب مي دم.

آخر تو عاشق باغ و باغچه بودي!حالا كه نيستي،هروقت باغچه سيراب مي شود،خانه پر مي شود از حضورت...

هوا تاريك است و آسمان بي ماه و ستاره!بگذريم كه تك و توك پاره ابرهايي اندكي روشنش كرده اند به جاي ماه...

تاريكي هوا و نمناكي باغچه،مرا به ياد همان شبي مي اندازد كه آن نهال گردو را در باغچه كاشتي...نگاهش مي كنم و مي بينم ديگر درختچه اي شده در اين 6-7 سال كه نبودي...

نهال ها را براي باغ آورده بودند،اما دلت تاب نياورد و همان شب يكي شان را كاشتي در باغچه ي كوچك حياطمان!صدايت در گوشم پيچيد كه مي گفتي:"اينا گردو اسرائيليه !دو ساله بار مي ده!" و دو سال بعد،چقدر جايت خالي بود وقتي نهالت بار داده بود!دو گردوي كوچك سبز...درست همرنگ نگاهت...

يكهو ديوانه شدم انگار!صدهزار تصوير و صدا و خاطره نقش بست جلوي چشمانم...تو بودي و حرف هاي هميشگي و خنده و شوخي هاي هميشگي و شعرهاي هميشگي ات!نگاهت در نگاهم گره مي خورد و صدايت مي پيچيد در حياط و گم مي شد در شرشر آبي كه به باغچه مي ريختم و هق هقي كه روانه ي يادت مي كردم...

تو بودي كه داشتي داستان انعام مظفرالدين شاهي را تعريف مي كردي،براي چندمين بار،اما به همان شيريني بار اول...

تو بودي كه داشتي مي زدي پشتم  و شعر مي خواندي برايم!همان شعر مخصوص نوه ها را مي گويم:به!به!به!...چه دختري!!به!به!به!...چه عسلي!!به!به!به!...چه مخملي!!به!به!به!...از اين دخترا كي داره؟!...از اين مخملا كي داره؟!...قند عسل كي داره؟!...هييشششششكي نداره،بابا جون داره!!

تو بودي كه داشتي آلبوم تمبرهايت را نشانمان مي دادي و قصه ي هركدامشان را با حوصله تعريف مي كردي برايمان...

تو بودي كه داشتي با آن لبخند هميشگي و لحن مهربانت مي گفتي:"طلا خانوم!طلا گرون شده ها!تو هرچي بزرگتر مي شي،ارزشت مي ره بالاتر!گرون تر مي شي!حواست هست؟؟!؟!

تو بودي كه...

لرزش ناشي از پيامكي پاك كرد همه ي اين تصاوير را از جلوي چشمانم...به خودم آمدم ديدم بيست دقيقه ايست كه در تاريكي حياط و كنار تنهايي تك گل سرخ يادگار بهار باغچه،ايستاده ام و آبياري مي كنم...آبياري مي كنم...آبياري مي كنم...

هرچه بود،از هرجا كه بود،مي خورد به حال و هواي دلتنگي ما:اندكي صبر،سحر نزديك است...هردم اين بانگ برآرم از دل،واي اين شب چه قدر تاريك است...

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 17:18 توسط طلايه |

چه ساده...
چه ساده دلم می گیرد این روزها...و چه ساده دلگیر می کنم ...چه ساده می گذرم و می بخشم...و چه ساده نمی گذرند و نمی بخشند!چه ساده ویران می کنم و نمی سازم...نمی سازم...نمی سازم....

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 13:30 توسط طلايه |

موهاي فرفري ام!!

من ماندم و موهاي فرفري ام كه بيش از هرچيزي در دنيا دوستشان دارم!

پوزخند مي زني؟!حق داري!آخر تو كه نمي داني چه لذتي دارد تماشاي سرسره بازي يك قطره اشك از لابه‌لاي تاب موهايم...!تو كه نمي داني لذت پيداكردن نظم اين كلاف هاي به ظاهر بي نظم را...! تو كه نمي بيني سادگي پيچيدنشان را به يكديگر...

تو كه نمي داني چه لذتي دارد چك كردن قانون هوك و محاسبه ي k تاب موهايم در رابطه ي F=k.x!! تو كه نمي داني لذت تماشاي دنيا را از لابه‌لاي دالبرهاي در هم پيچيده اش!

پوزخند بزن...!آخر تو كه نمي فهمي تاب موهاي فرفري ام را!"تو مو بيني و مجنون پيچش مو!" پس..."خامش!!چون تو مجنون نيستي!"

 اما..."منم مجنون بي ليلاي سرگردان!!"

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 11:27 توسط طلايه |

دلگيرنشو اگر گفتم خداحافظ!

دلگيرنشو اگر گفتم خداحافظ!هروقت دلت برايم تنگ شد،به آسمان نگاه كن!به ستاره ها...

هر شب كه آسمانت ستاره باران بود،بدان كه سوسوي هر ستاره بوسه ايست از جانب من براي تو...اگر شبي آسمانت ابري بود،دلگير نشو!بدان كه ستاره ها بوسه هايم را به باران سپرده اند تا بر سر و دست و چشم و دلت فرود آيند...

دلگير نشو حتي اگر شبي آسمانت را غبار گرفت.مطمئن باش ستاره ها دارند از پشت غبارها نگاهت مي كنند هنوز!پس رويت را برنگردان!تا تماشايت كنند و روزها،كه فرصت دلتنگي و نگاه كردن به آسمان را نداري،وصف حالت را برايم بگويند.

شب ها كنار همان پنجره ي رو به آسمان بخواب!شايد شبي سوار بر سوسوي تك و توك ستاره هاي آسمان شهر،تا نزديكي هاي  نگاهت آمدم.

دلگير نشو اگر به خوابت نيامدم!بگذار سهم من بيداري هاي تو باشد!خواب هايت را به روياهاي رنگارنگت بخشيدم.بگذار روياي مرا ستاره ها بر صفحه ي سياه شب نقاشي كنند،نه چشم هاي خواب آلود تو!

اگر روزي...غبار فراموشي بر خاطرت نشست،باز هم به آسمان نگاه كن!شهاب باران جشن خاطرات نوي توست!من دلگير نمي شوم اگر روزي آسمانت زيباتر از خاطراتمان شد!

پس تو هم دلگير نشو،اگر گفتم خداحافظ!چون يقين دارم به زودي شهاب هاي رنگارنگ آسمانت را نقاشي مي كنند!

پس...خداحافظ آدم هاي دوست داشتني دنياي من!خداحافظ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 9:58 توسط طلايه |

برای یک دوست قدیمی

                       

دلم خيلي برايت تنگ شده...مي خواهم-براي آخرين بار شايد-حضورت را ببويم...همه چشم شوم و نگاهت كنم،تا آنجا كه چشمانم ياري كنند...بشمارم تك تك ستاره هايت را و به ياد بياورم تك تك خاطرات تلخ و شيريني كه برايم ساختي...مرور كنم لحظه لحظه ي باهم بودنمان را و به ياد اولين ديدار، براي آخرين بار نگاهت كنم و بوسه اي از عمق جانم نثارت كنم،آن چنان كه از جايش هزار ستاره برويد.

اولين ديدارمان را خوب به خاطر دارم.درست به شفافي همان لحظه.زمستان بود و تو زيباتر از هميشه و پر از ستاره بودي...من تير نگاهم را از هر سو روانه ات مي كردم و تو با وقار پذيراي چشمان مشتاق من بودي.يادم مي آيد كه آن شب گردنم درد گرفته بود از بس نگاهت كرده بودم!اما چشمانم خسته نمي شدند از آن همه زيبايي.

دلم از شوق پر گرفته بود انگار.مي خواستم تك تك ستاره هايت را شكار كنم با چشمانم.مي خواستم در يك لحظه تو را در نگاهم جاي دهم،اما نمي توانستم...و چه ناتواني لذت بخشي بود در برابر عظمت تو!

من مست زيبايي هاي تو بودم و تو چه زيبا لبخند مي زدي...اولين ستاره هايي كه شناختم را هيچ گاه فراموش نمي كنم:"اون سه تا ستاره ي كنار هم و مي بيني؟!اون كمربند جباره!جبار يعني شكارچي!ديدي؟!خوب!حالا يه ذره پايين تر سه تا ستاره ي ديگه مي بيني كه تقريبا به هم چسبيدن و عمودن نسبت به اون سه تاي ديگه!ديدي؟!اون خنجر شكارچيه...خوب حالا يه ذره بيا سمت راست،يه سري ستاره ي كم نورتر مي بيني كه شكل كمان كنار هم قرار گرفتن!اون كمانشه!نديدي؟!اوناهاش!نوك انگشت منو نگاه كن!آهان!آره!همونه!اون ستاره ي پر نور،گرزشه!اونام دست و پاشن!ديدي؟!"

و ساعتي بعد...طلوع با شكوه شباهنگ...پرنورترين ستاره ي آسمان...كه همراه چند ستاره ي ديگر،سگ شكارچي را به تصوير كشيدند...

من مست سياهي نورانيت بودم و به آواز شباهنگت گوش سپرده بودم و تو زيبايي و عظمت زمستانيت را به نمايش گذاشته بودي و با تمام ستاره هايت به من چشمك مي زدي!گرم تماشايت بودم،كه رد نوراني شهابسنگي عشوه گريت را تكميل كرد!

درست از همان لحظه بود كه دلتنگ آخرين ديدارمان شدم...

نمي دانم روزگار آخرين ديدارمان را كي رقم مي زند.مي ترسم از آنكه آخرين باري كه ديدمت،آخرين ديدارمان بوده باشد و من آخرين بوسه ام را ندانسته از دست داده باشم...

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 0:37 توسط طلايه |

هرچه بود،از همان روز بود
هرچه بود،از همان روز بود، همان روزي كه باران مي باريد...و من مثل هميشه مست صداي برخورد قطره هاي باران با برگ هاي درختان بودم،مست آذرخش هاي پي در پي...مست هواي لطيف و پنجره هاي باران خورده...آري...هر چه بود،از همان روز بود،از همان قدم هاي پياده ام از دانشگاه تا خانه...شايد هم آن چند قدم اضافه تا تاب هاي پارك محله مان!

هرچه بود،از همان روز بود،از همان كوچه هاي خلوت و قدم هاي سريع آدم ها براي فرار از خيس شدن!از سكوت فضاي همان پارك كوچك،اما فراخ براي حضور...از همان حركت يكنواخت رفت و برگشت تاب و احساس پرواز در هواي باراني...شايد هم از باد و باران مضاعفي كه تاب روي صورتم مي پاشيد...

از همان لحظه ي تابناك،كه چشمانم را بسته بودم و به همه چيز فكر مي كردم و به هيچ چيز فكر نمي كردم،هرچه بود از همان روز بود،همان جا،همان لحظه... 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 0:14 توسط طلايه |

راز یکرنگی
شمال...هوای مطبوع زمستونی که بوی بهار می ده!چه جای خوبیه اینجا!شهر نیست...سر و صدا و شلوغی نیست...هرچی هست صدای آبه...صدای موجایی که هرچند خسته،ولی خودشونو به ساحل می رسونن.

امروز هوا آفتابیه!آسمون آبیه!آبیه آبی!دریا از اونم آبی تر!آروم و ملایم...پر از موج های کوچک...به نشانه ی حرکت...به نشانه ی "بودن" شاید...

منم و یه دریای آب جلوم...منم و دوتا آبی که تو دورترین نقطه ی ممکن رسیدن به هم!از خودم می پرسم چه رازیه بین آبی آسمون و آبی دریا که اینقدر دور از آدما،توی افق با هم نجوا می کنن؟!

امروز اما...هوا ابریه!!آسمون خاکستریه!دریا از اونم خاکستری تر!خروشان و پر سروصدا...با موج های بلند به نشانه ی خشم...به نشانه ی نا امیدی شاید...نا امیدی از این همه رسیدن های بی حاصل...از خودم می پرسم چه رازیه بین خاکستری آسمون ابری و دریا که اینقدر دور از آدما توی افق با هم نجوا می کنن؟!

انگار خاکستری دریای خروشان ،خودش جوابمو می ده:"راز یکرنگی!"

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 23:36 توسط طلايه |

نتایج جدید!!
حالا طلایه خانوم...!این تویی!تویی و فردا و تصمیماتی که باید بگیری!تویی و زندگیت!ازش لذت ببر!با آدما باش!باهاشون بخند!خودت باش تا اونام باهات راحت باشن!کمکشون کن!هر وقت که تونستی،هر چقدر که توان داشتی!ولی هیچ وقت ازشون هیچی نخواه!ناراحتشون نکن!اگر ناراحتت کردن ببخششون،بی هیچ منتی!به اعتمادشون احترام بگذار!ولی هیچ وقت بهشون اعتماد نکن!دوسشون داشته باش!ولی انتظار نداشته باش دوستت داشته باشن!خوب باش!ولی انتظار نداشته باش که آدما م باهات خوب باشن!

اینا نتایجیه که طی این ۱۹ سال زندگی بهش رسیدم!

پ.ن.این بخشی از یکی از یادداشت روزانه هامه!کلا مدتیه نوشته هام اونقدر پراکنده است که هیچی ازش در نمیاد!اینو نوشتم چون دیدم وبلاگم و آپ نکردم!!

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 12:4 توسط طلايه |

...
اول فقط نگاهمان بود که به یکدیگر گره خورده بود...آنقدر زلال بودیم که هریک خود را در دیگری می دید و دیگری را در خود می یافت...تا این که از نگاهمان بال ها بر شانه هایمان روییدند...و با چشمانمان پرواز را به یکدیگر هدیه کردیم...

من می خواستم پرواز کنم تا اوج...تو اما...از ارتفاع می ترسیدی...چشمانت را بستی و بال های من ضعیف شدند!من اما همچنان سراپا همه نگاه بودم تا تو پرواز کنی...

تو پرواز می کردی و من سقوط...تا این که جایی میان زمین و آسمان آغوشت را یافتم.تو مرا در آغوش کشیدی و من آغوشت را سخت فشردم...

پس از آن هیچ کدام نفهمیدیم چه شد که زمین را زیر پایمان حس کردیم...چشمانمان را گشودیم،اما دیگر نه بالی بر شانه هایمان باقی بود و نه توان رویاندن بالهای نو در چشمانمان...

پرواز خاطره ای شد دور و دست نایافتنی و دیگر هیچ نماند جز انزجار من و تو از آن آغوش هبوط آفرین...!

پ.ن.این نوشته هیچ ربطی به هیچی نداره...!خودمم می دونم که ته تکراری و ایناست...فقط تراوشات ذهنی منه سر کلاس عرفان عملی در اسلام!!

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 20:16 توسط طلايه |

زندگی...!!!
حس می کنم از روی وظیفه نفس می کشم...!ازروی وظیفه زندگی می کنم.انگار یکی با شلاق وایستاده بالا سرم و با تهدید نگاهم می کنه و با نگاهش بهم می گه اگه نفس نکشم شلاقش رو پشتم فرود می آد...نمی دونم کیه...یه جورایی انگار زندان بانمه...زبونمو نمی فهمه...زبونشو نمی فهمم...تنها چیزی که بینمون هست نگاه تهدید آمیز اونه و نگاه خسته ی من...که فقط می خوام ازش بپرسم چرا...

نمی دونم کیه...چیه...ولی چهره اش...چهره اش شبیه انسان های بدویه!!مو و ریش بلند و ژولیده داره...لباسش مثل همون سردارای مصریه که وایمیستادن بالاسر کارگرا تا اهرام ثلاثه رو بسازن...

نمی دونم کیه...از کجا اومده...با من چی کار داره؟!چی ازم می خواد؟!!یعنی این نمی فهمه که من توان جا به جا کردن یه پرم ندارم...چه برسه به ساختن یه بنا...اونم به اون عظمت...!پس چرا این قدر اصرار داره که این نفس های بی مصرف من ادامه پیدا کنه...؟!

فقط می دونم که نمی تونم ازش فرار کنم...هر جا که می رم هست...همه جا دنبالمه...سمت راستم،یه ذره عقب تر از من...هر جا که می رم باهام می آد...حتی یه لحظه ام رهام نمی کنه...هر جا که می رم باهام می آد...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 16:55 توسط طلايه |

خالی...
دست هایم را در باغچه می کارم،سبز خواهم شد،می دانم!می دانم!

تو دست هایت را در باغچه کاشتی فروغ...حال من چه کنم با این دست های خالی؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 23:16 توسط طلايه |

حضور
اشک هایم را به آسمان می سپارم،نگاهم را به خورشید،صدایم را به باد و تن خسته ام را به خاک... تا در رویش سبز دانه ها حلول کنم...
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 0:10 توسط طلايه |

میوه ی ممنوعه
سیب! سیب سرخ! بهشت! آدم، حوا! هبوط! زمین...شب، تاریک، سرد، سیاه، طلوع! صبح! نور! گرما! صحرا، عطش، سراب... غروب، نارنجی! سرخ! خون! رگ! ریشه! گیاه! سبز!! درخت! شکوفه! میوه! سیب!! سیب سرخ!! عشق... و هبوطی دیگر...
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 16:36 توسط طلايه |

همه چیز قاطیه

همه چیز قاطیه و به هم ریخته...!سرم یه جوریه!انگار نمی تونه چیزایی که ریختم توش رو تفکیک کنه...همه ی تصویرهایی که می بینم و صداهایی که می شنوم به هم دیگه گره خوردن! فکرام!همه ی فکرام با حس هام بدجوری قاطی شدن...در حدی که نمی تونم تفکیکشون کنم...

نمی دونم چی کار کنم...ناخودآگاه شونه ام رو برمی دارم و شروع می کنم به شونه زدن موهام...انگار می خوام با مرتب کردن موهام محتویات ذهنم رو هم رشته رشته کنم و از هم تفکیکشون کنم...می دونم تاثیری نداره ولی شونه ام رو برمی دارم و می رم سمت آیینه که...یهو خشکم می زنه...

خدایا!چی می بینم؟یه دختر 18-19 ساله!یا بهتر بگم،یه دخترخانوم 18-19 ساله با موهای تقریبا بلند و جثه ی نسبتا کشیده...با وقار و لطافت مسخره ی دخترونه!یه خانم جوان که با چشمانی بهت زده سر تا پامو برانداز می کنه...خدایا!یعنی واقعا این منم؟؟من کی این شکلی شدم که خودم نفهمیدم؟از کی تسلیم طبیعت شدم؟چی شد که به این نتیجه ی منطقی رسیدم که به جای ادامه دادن جنگی که نتیجه اش فقط نابودی خودمه،تسلیم شم و خودم رو بسپرم به دست طبیعت...؟

کاش فقط ظاهر قضیه این جوری بود!اما آیینه ی روی دیوار رفتار و روحیات و ارزش های آدم رو نشون نمی ده...اگه سر اونام همین بلا اومده باشه چی؟؟؟

بعد از چند لحظه بهت زدگی گره های کور افکارم،موذیانه نیشگوناشونو از سر می گیرن...!تصویر این دختره هم به ذهن آشفته ام اضافه می شه!حس می کنم ورودی مغزم هر لحظه به بینهایت نزدیک می شه و خروجی اش صفره!صفر مطلق!پس چشمامو می بندم تا لااقل فکر این که این خانومه منم بیشتر از این آزارم نده!با چشم های بسته به شونه کردن موهام ادامه می دم...ولی بازم بی فایده است...هنوز همه چیز بهم ریخته است و هم چنان نمی تونم گره هارو باز کنم...

می خوام به هیچی فکر نکنم،ولی بازم سعی می کنم به "هیچی" فکر کنم!این خودش اذیتم می کنه...چشمامو بستم و سعی می کنم به جز یه صفحه ی ساده ی یه رنگ چیزی نبینم...ولی بازم فایده نداره...این فکرای آشفته از گوشه و کنار ذهنم سرک می کشن و صفحه ی ساده و بی آلایشم رو خط خطی می کنن!

چشمامو باز می کنم،سعی می کنم ویلن بزنم ولی تمرکز ندارم!فالش می زنم و بدتر اعصابم می ریزه بهم!پس بی خیال می شم و ضبط رو روشن می کنم و اجرای اصلی همون قطعه ای رو گوش می کنم که سعی می کردم بزنم...آروم تر می شم...لا اقل الان صداهایی رو که می شنوم می تونم کاملا تفکیک کنم...همین کافیه تا یه ذره به افکارم نظم بدم...

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 0:46 توسط طلايه |

می خوام برم...!
می خوام برم!برم یه جای دور...!جایی که هیچ کس نباشه!جایی که من باشم و زمین زیر پام و آسمون بالای سرم...بشینم و ساعت ها به آسمون نگاه کنم...به آسمون بکر...نه به آسمونی که هر چند دقیقه یه بار نور قرمز چشمک زن یه هواپیما آرامش ستاره ها رو ازشون می گیره...کاش از آسمون خاطره ای نداشتم...کاش هر وقت نگاهش می کردم سرمای کلی خاطره ی تلخ قلبم رو اینجوری منقبض نمی کرد...کاش می شد فراموششون کنم و دوباره شروع کنم...

بارم رو بستم...می خوام برم!می خوام برم یه جای دور...یه جای بکر...جایی که من باشم و خودم...جایی که بتونم فکر کنم...فقط فکر کنم...صبح تا شب...شب تا صبح...اونقدر فکر کنم که سرم درد بگیره...شقیقه هام تیر بکشه...

می خوام برم...برم یه جای دور...جایی که هیچ موجود زنده ای نباشه تا آرامش و امنیت رو ازم بگیره...اونوقت چشمامو ببندم و خودمو رها کنم تو بغل باد...مستانه با باد عشق بازی کنم و نوازش هاشو حس کنم...همه ی ذرات وجودم و بسپرم بهش...باهاش برم...هر جا که می ره باهاش برم...

می خوام برم...یه جای دور...جایی که دست هیچ کس بهم نرسه...جایی که دستم به هیچ کس نرسه...

می خوام برم...نمی دونم کجا...فقط می خوام برم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 13:22 توسط طلايه |

برایم بسرا!!
برایم بسرا...!تا چشمانم را ببندم و ذهنم را همچو زیباترین رقاصه ها در فضای ترانه ات رها کنم...برایم بسرا...تا لطافت کلامت را در نوازش طنین صدایت لمس کنم...

خالصانه ترانه هایت را آواز ده تا عاشقانه در جوابت زیباترین رقص را به نمایش گذارم...رقص نور در قطره های زلال و شفاف اشک...برایم بسرا!و بگذار چشمانم را ببندم و فقط لغزش عصاره ی ترانه ات را روی گونه هایم احساس کنم...

(وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید...)

برایم بسرا...بگذار تا من الهام ترانه هایت باشم و تو الهام رقص های من...بگذار ترانه هایت دستانم را بگیرند و یا هم صعود را تجربه کنیم و معراج را...

آری...!بلند ترین قله ها از آن من و توست...اگر دستانمان را به یکدیگر سپاریم،با هم بخوانیم،با هم بسراییم،با هم برقصیم و با هم بباریم...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 12:36 توسط طلايه |

اشک هایت را می ستایم...
تو را می ستایم...آن لحظه که بغضت را با سکوت فریاد می کنی...می ستایم این سکوت و خالقش را...سکوتی که حتی صدای نفس های محتاطانه ی من و تو نیز آن را نمی شکند...

من سقوط اشک هایت را می ستایم...آن دم که قطره های زلالش از نوازش پلک هایت زاده می شوند...

می ستایمت!آن دم که اشک هایت را روانه ی گونه های سرخت می کنی...و قطره های زلال. بی صدا و آرام بر گونه ات می لغزند و ردی درخشان بر صورتت باقی می گذارند...درخششی ستودنی تر از درخشش الماس...

و چه غم انگیز است آن دم که سورمه ی چشمانت زلالی اشک هایت را به رنگ شب می آلاید...

آری!گریه کن!من گریه ات را می ستایم و هق هق نفس های بغض آلودت را...

آری!اشک هایت را می ستایم آن دم که آرام جان گر گرفته ام می شوند...

می ستایمت...!آن دم که با اشک هایت بدن تب دار و ملتهبم را نوازش می کنی...

پس دلتنگ باش!دلتنگ باش و گریستن آغاز کن!من محتاجم...محتاج نوازش اشک هایت...و بیش از آن محتاج ستودنت...

پ.ن۱:تو این نوشته همه ی ضمایر بر می گرده به خودم!همه ی "تو"ها و همه ی "من"ها!

پ.ن۲:این نوشته بعد از توصیه های نگارشی احسان باز نویسی شده! 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 20:7 توسط طلايه |

این ور دیوار!
تا حالا توجه کردین وقتی برای ما آدما حد و مرز تعیین می کنن دوست داریم تا لب مرز بریم و با حسرت به منطقه ی ممنوع نگاه کنیم!اونا فقط برامون مرز تعیین کردن ولی ما خودمون رو محدود می کنیم به ناحیه ی لب مرز...!همیشه فکر می کنیم اون ور دیوار خبریه...!پر از چیزاییه که این ور پیدا نمی شه!به جای این می تونیم از منطقه ی مجاز و فراخ لذت ببریم....ولی ما به جای این که عظمت حریم مون رو درک کنیم و ازش لذت ببریم فقط به اون ور دیوار فکر می کنیم!!این جوری توی منطقه ی خودمون هم احساس خفگی می کنیم!هر چقدر هم که فراخ باشه برامون از قبر هم تنگ تر و دلگیر تر می شه!!این ور دیوار همه چیز هست...فقط باید اینو باور کنیم...!
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 11:0 توسط طلايه |

بودن بی حضور....!
نمی خوام چیزی بگم!نمی خوام حرفی بزنم!می خوام ساکت باشم...ساکت ساکت!نمی خوام بشنوم!نمی خوام ببینم!نمی خوام با آدما باشم!می خوام تنها باشم!جدا از همه چیز و همه کس!حتی چیزایی که بهشون وابسته ام!

می خوام برم!برم یه جای دور!یه جا که دست کسی بهم نرسه!جایی که هیچ کس نبینتم!جایی که کسی برام مهم نباشه!جایی که برای کسی مهم نباشم...

کم آوردم!در مقابل انتظارات معقول اطرافیام کم آوردم!در مقابل لبخندها و محبت هاشون حتی!

خسته شدم!از بودن!از این بودن بی حضور!از این روزمرگی که برای رهایی ازش هیچ تلاشی نمی کنم!خسته شدم از این سکون!از امروزی که با دیروز فرقی نداره و فردایی که امیدی بهش ندارم...

خسته شدم!از خودم!از تعریف هام...ارزش هام...تعاریف و ارزش هایی که این روزا کنار این آدما اصلا جواب نمی ده!!خسته شدم!حتی از منطقی بودن و از روی قاعده رفتار کردن!!از رفتار در چارچوب روابط اجتماعی...!!

خسته شدم!از حریم خصوصی!از این که مراقب خودم باشم!از این که مراقب باشم تا به حریم کسی تجاوز نکنم!خسته شدم از این چارچوب های مسخره!

خسته شدم!حتی از رویا های کودکانه!از دلتنگی برای روزایی که یه دختربچه ی شاد و سرزنده بودم!!

خسته شدم از این دلتنگی شبانه روزی و بغض 24 ساعته!!

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 19:5 توسط طلايه |

امتحان!!

همیشه             

همیشه از امتحان بدم میومده!همیشه حس بدی داشتم نسبت به این اختراع بشر!خیلی مسخره است!می خوان با چند تا سوال تو رو با یه عدد عوض کنن!بعد از هر امتحانی همه ی وجودت توی یه عدد خلاصه می شه!حالا قراره از روی این عدد قضاوت کنن!مقایسه ات کنن!حتی تحقیر و تشویقت کنن!!

بعضی ها اونقدر این عدد براشون اهمیت داره که حاضرن به خاطرش خیلی کارا بکنن!از انواع خرحمالی برای استاد گرفته تا زیر پا گذاشتن دوستی های نو و کهنه!بعضی ها حتی هدفشون از زندگی اینه که "عدد" بهتری داشته باشن!بعضی ها عدد ای خوب براشون ارزشه،بعضی هام عددای بد!!

نمی دونم چرا...ولی هروقت که می خوام درس بخونم،به این فکر می کنم که به هرحال آخرش قراره با یه عدد معاوضه شم!در بهترین حالت تبدیل می شم به عدد 20!!!

من نمی خوام جام با یه عدد عوض شه!یه "عدد" که تناسبش با من برام تعریف نشده است...!

                  

یاد بعد از کنکور می افتم...هر کی که حداقل یه بار تو زندگیت دیده بودیش،ازت "عدد"ت رو می پرسید...خودمم باورم شده بود که طلایه=1645!!در حدی که وقتی برای انتخاب رشته به مشاور مدرسه sms می زدم،آخرش به جای اسمم می زدم 1645!!اون روزا اصلا مهم نبود من کیم!فقط این مهم بود که 1645 چه رشته هایی قبول می شه...

خوب که فکر می کنم،می بینم همه ی زندگی همینه...!(چند سالته؟!موازنه چند شدی؟!!چند ساعت درس خوندی؟!چند...)عددهایی که به آدما می دن،بهشون فرصت نمی ده خودشون باشن...هر آدمی یه جورایی زیر سایه ی عددایی که داره،تعریف می شه...حتی شخصیتش بدون این عددا مبهمه...

من می خوام خودم باشم...حاضرنیستم خودم رو با هیچ عددی معاوضه کنم!حتی با 20!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 22:21 توسط طلايه |

با خستگی دانشگاه رو به مقصد خونه ترک می کنم...یه روز،مثل روزای دیگه داره تموم می شه...بدون هیچ تفاوتی!با خستگی سوار اتوبوس می شم...همه ی صندلی ها پره!اولین نفری ام که باید بایستم!همونجا،روی صندلی ردیف اول یه نگاه قدیمی آشنا می بینم...با تردید می رم جلو:ببخشید خانوم...اسم شما زیبا نیست؟!

یه ذره چهره اش متعجب می شه...می گه:چرا!

"من طلایه ام!دبستان هم سرویسی بودیم...یادته؟!"چشماش برق می زنه!"طلایه؟!طلایه جلالی؟!آره!یادمه!"

یکهو کلی خاطره ی قشنگ و کودکانه بهم هجوم میارن...!قلبم می خواد وایسه!انگار تحمل اون همه صداقت و

پاکی دوران کودکی رو نداره!

"خوبی؟!چی کار می کنی؟!حال کردی فامیلیتو یادم بود؟!راستی ویلن می زدی..."

با لبخند می گم هنوز هم می زنم...

خدایی کم آوردم در مقابل حافظه اش!چون هرچی فکر می کنم فامیلیشو یادم نمیاد!

شروع می کنیم به تجدید خاطره!"یادته چقدر راننده سرویس رو اذیت می کردیم؟!یادته سرویس رو می پیچوندیم پیاده می رفتیم خونه؟!یادته..."

زیبا تقریبا زود پیاده می شه...بازم من موندم و مسیر تکراری هر روز...

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 0:47 توسط طلايه |