حسرتم بسیار و می گویم ببازم کاش...شرط هایی را که بستم باز با هرگز
یه سیب سبز که دوست داره یه روز تو اوج سرخی و کمال یه دختربچه ی شاد اونو از درخت بچینه و گاز بزنه!و می ترسه از روزی که همین جوری کال و سبز با یه باد از شاخه جدا شه و ...
مدتيست گذشته را زياد ورق مي زنم...خصوصا اين سال هاي آخر را...و چه نا اميد كننده ست نتيجه: هيچ چيز عوض نشده انگار...من همان دختر سر به هوام هنوز...فقط هوايم عوض شده...شايد!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 9:34 توسط طلايه
|