تبليغاتX
میوه ی ممنوعه
گاهي سرشار مي شوم از حسادت...حسادت به چشماني كه تو گاهي نگاهت را از آن مي دزدي...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 22:39 توسط طلايه |

دلتنگي بي بهانه!

چقدر دوست دارم اين دلتنگي بي بهانه را...دلم تنگ است...آنقدر كه جايم نمي دهد ديگر...

اي ساربان...اي كاروان...ليلاي من كجا مي بري؟! با بردن ليلاي من...جان و دل مرا مي بري...

حس پرواز دارم! زير و روست دلم...انگار بال هاي پرنده اي در دام، شخم مي زند دلم را

اي ساربان كجا مي روي؟! ليلاي من چرا مي بري؟!

دلم بهانه مي گيرد...بهانه ي سفر...بهانه ي پرواز...بهانه ي عشق...

در بستن پيمان ما تنها گواه ما شد خدا... تا اين جهان برپا بود عشق ما بماند به جا...

زبانه مي كشد دوست داشتن از جاي جاي وجودم...بي قرار است دلم... بي قرار اما رام دست هاي لرزانم...

اي ساربان كجا مي روي؟! ليلاي من چرا مي بري؟!

حاصل بي قراري هايم شايد همان قطره ي زلال است كه محكم چسبيده به نگاهم...

 تمامي ديدن به دنياي خالي...شراره ي عشقي كه شد زنده گاهي...به ياد ياري خوشا قطره اشكي...به سوز عشقي خوشا زنده گاهي...

دلم فرياد مي زند...فرياد مي زند...فرياد مي زند كه: عاشقم بر همه عالم...عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست...

هميشه خدايا محبت دلها، به دلها بماند،‌ به سان دل ما...كه ليلي و مجنون فسانه شوند...حكايت ما جاودانه شود...

بي قراري هايم را مي سپارم به نسيم...تا ببردشان به دوردست ها-نزديك تنهايي هايت شايد- آرام مي شوم...آرام آرام...آنقدر كه نه رويايي دارم ديگر...نه آرزويي...سهم آرزوهايم ،‌ باشد براي "تو"... شايد "مرا" آرزو كني...

تو اكنون ز عشقم گريزاني...غمم را ز چشمم نمي خواني، وزين غم چه حالم نمي داني...

خدارا چه ديدي؟! شايد روزي، پنجره را كه باز كردي، نسيم بي قراري هايم را يكجا ريخت توي اتاقت... شايد دل تو هم تنگ شد...شايد تو هم ديگر جا نشدي در دلت...آن وقت، شايد...آرزويم كني...

پس از تو نمودم بناي خدا...تو مرگ دلم را ببين و برو...چو طوفان سختي ز شاخه ي غم، گل هستي ام را بچين و برو...

دل من هرچقدر هم كه تنگ باشد، هميشه براي تو جاي دارد... حتي اگر بيرون كنم خودم را، تو را جاي مي دهم در دل تنگم...

كه هستم من آن تك درختي، كه در پاي طوفان نشسته...همه شاخه هاي وجودش، ز خشم طبيعت شكسته...

دلم تنگ است...آنقدر كه جايم نمي دهد ديگر... و چقدر دوست دارم اين دلتنگي بي بهانه را…پر پرواز مي روياند روي شانه هايم انگار...

اي ساربان...اي كاروان...ليلاي من كجا مي بري؟!با بردن ليلاي من...جان و دل مرا مي بري...

حس پرواز دارم...بي قرار است دلم... بي قرار اما...رام اميد! رام اميد به بي قراري تو...

اي ساربان كجا مي روي؟! ليلاي من چرا مي بري؟!

 اي ساربان كجا مي روي؟! ليلاي من چرا مي بري؟!

پ.ن. اگه گوش ندادين آهنگ  "اي ساربان"  نامجو رو، ‌حتما گوش كنين! فوق العاده ست... 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 14:13 توسط طلايه |

سر به هوا!
مدتيست گذشته را زياد ورق مي زنم...خصوصا اين سال هاي آخر را...و چه نا اميد كننده ست نتيجه: هيچ چيز عوض نشده انگار...من همان دختر سر به هوام هنوز...فقط هوايم عوض شده...شايد!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 9:34 توسط طلايه |

وقتي...

وقتي مامان يه اتفاق رو تعريف مي كنن از آدمي كه نمي شناسي،هيچ آشنايي و خويشاوندي ايم نداري باهاش... اما...سرت گيج مي ره و رنگت مي پره و اشك حلقه مي زنه تو چشمات...به خاطر دختربچه اي كه روزهاي شاد كودكي شو ازش گرفتن يه مشت آدم كثيف آشغال...

وقتي مي دوني يه عالمه بچه تو دنيا هست، كه هيچ وقت نمي تونن شاد و راحت باشن مثل بچگياي تو!

وقتي لجت مي گيره از نفهمي آدما...وقتي از خودت مي پرسي خدا چرا اين آدما رو آفريد؟! خدا چرا مي گذاره هم چين اتفاقايي بيفته؟!اصلا چرا اين جوري آفريده بشر رو كه بتونه اين چيزاي وحشتناك رو خلق كنه؟!

خدايا تو كه مي دوني آدما چقدر بي شعورن!تو كه مي دونستي وقتي داشتي مي آفريدي...پس چرا...؟! باشه...آفريدي كه آدما انتخاب كنن...ولي اون دختر بچه ي بيچاره چي!؟يا اون همه بچه اي كه داره گوشه و كنار اين دنيا بهشون هزارجور ظلم و تجاوز مي شه؟! اونا چرا بايد قرباني شن؟! قرباني انتخاب كثيف آدما...؟!

خدايا مي دونم كه مي دوني همه ي اينايي كه گفتم...ولي آخه چند تا بچه و بزرگ بي گناه بايد قرباني شن تا آدما بفهمن...؟!اه!من عصبانيم خدا! عصبانيم!

خدايا مي دونم كه لازم نيست اينارو بگم!ولي به هر كي هر مصيبتي مي دي، صبرشم بده...ظرفيتشم بده...خدايا يه ذره به اين آدما شعور بده!حتي يه ذره شعورم كافيه كه ديگه از اين اتفاقا نيفته...

پ.ن:ماجرا اين بود كه يه دختر بجه ي 11 ساله صبح دم خونه شون مثل هر روز منتظر سرويس بوده و يه ماشين ديگه مي بردش و ... چند روز بعد يه زن و شوهر جوون پيداش مي كنن گوشه ي خيابون...بدون لباس...خونين و مالين...با چشم گريون

پ.ن2:وقتي داشتم اينو مي نوشتم نمي تونستم جلوي اشكامو بگيرم...غلطاي تايپي و نگارشي رو ببخشين...

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 13:4 توسط طلايه |

دوست داشتن آدمهايي كه دوستشان نداشتي، دوست داشتن آدمهايي كه دوستشان داشتي و...دوست نداشتن آدمهايي كه دوستشان داشتي...

چه حال غريبي ست...خيلي غريب...

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 20:23 توسط طلايه |

واي ازاين رسوايي...

ديروز بالاخره بعد از 2ماه وقت كردم كه برم پيش بابا كه چشم هام روببينن!منتظرم تا مريضشون كارش تموم شه و برم تو...اين مدت مامان زنگ مي زنن كه ياد آوري كنن كشك بخريم!!

- چه خبر؟!

- هيچي...!سحر اومد!

(خنده ام ميگيره كه چه زود تريپ صميمي برداشتن با دوست من!!)

- ا؟!خوب بود؟!

با لحني سرشار از رضايت: 

- آره!پونزده دهم ديد داشت!عاليه واسه فرداي عمل!!چشمشم اصلا ورم نداشت برعكس تو!

- ا؟!فقط من ورم داشتم انگار!

- آره!شماره چشمش كم بود البته! تازه!تو چشمات لوسن!عين خودت!

اينو فرداي عمل كه چشمام ورم داشتن هم گفته بودن بهم!آخه تا حالا هيچ كدوم مريضاشون اينقدر ورم نداشته چشماشون گويا!!

بعد شروع مي كنيم به طي كردن فرآيند هميشگي!

- بشين رو اين صندلي!بگذار اول ديدتو بگيرم!يه چشمتو بگير!حالا اين كدوم وره؟!

- بالا!

- اين يكي؟!

- اين ور!(هميشه چپ و راست رو اين جوري مي گم!اين ور و اون ور!)

- اين كدوم وره؟!

- اون ور!

- اين چي؟!

- مم...

- حالا اينو نگي هم مهم نيست!اين مال ديد پونزده دهمه!يادمه با عينك ده دهم ديد داشتي!حالا اون چشمتو بگير!اين كدوم وره؟!

- پايين!
- اين يكي؟!

- اين ور!

- اين؟!
- پايين!

- اين يكي؟!

- بالا؟!

- آره!خوب اين يكي پونزده دهم ديد داره!!

 و من باز شرمنده مي شم كه الكي غر مي زدم اين مدت كه ديدم كم شده! و براي اينكه كم نيارم با اين كه مي دونم بي ربطه مي گم:

- بابا؟!پس چرا صبح ها از چشمم آب مياد گاهي؟!

- حالا بگذار با استيد لامپ نگاه كنم... چونه تو بگذار اينجا!

نور كور كننده ي دستگاه نمي دونم چي چي لامپ!! مي افته تو چشمم!

- من اينجا چيزي نمي بينم...همه چه سر جاشه! فقط اشكت...پر از ذرات معلقه!! 

...دلم لرزيد...نكند ته مانده هاي ياد تو باشد بعد از اين همه وقت...؟!نكند همان ذرات معلق اند كه صبح ها اشكم را در مي آورند؟!نكند...؟!

 چه كسي فكرش را مي كرد كه عصر يك يكشنبه ي زمستاني نور خيره كننده ي دستگاه چشم پزشكي اين گونه آشكار كند يادت را كه معلق است در اشكي كه نشسته روي نگاهم...؟!

واي از اين رسوايي...

صداي بابا به خودم آورد:

- خوب ... پاشو بريم كه بايد كشك هم بخريم!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 11:1 توسط طلايه |