يه جاي قشنگ...به فضاي بزرگ تخت، پر از شن و تپه هاي كوتاه...شن نرم و ردپاهاي نامعتبر ، كه چه راحت با يه نسيم از بين مي رفتن...
يه آسمون آبي با يه آفتاب بي رمق و كم زور...كه اصلا نمي تونست جلوي نفوذ سرما رو بگيره...كي باور مي كرد اين همون آفتابيه كه يه روزايي همه چيزو مي سوزونه؟!
شب...سرما...آسمان زمستانه...كه چقدر غريبه بودم باهاش...غريبه اي كه تا نگاهش كردم، باز كلي خاطره و صدا و تصوير ريخت تو كله ام! اما سعي كردم بيرونشون كنم...مغز يخزده ام قدرت تحمل اين يكي رو ديگه نداشت واقعا!!
دلم مي خواست آسمونو نگاه كنم، بدون اينكه به چيزي فكر كنم...بدون اينكه خودم رو محدود كنم به شكل ها و قصه هايي كه اجدادم ساختن برام...دلم يه آسمون پرستاره مي خواست، بدون چارچوب... يه زيبايي مطلق، بدون علم...اما نشد!يعني همون خاطره ها نگذاشتن كه بشه!
و من...سرد و خسته و بي حوصله، درست مثل همون آفتاب كه ظاهرا مي تابيد بدون اينكه گرمايي در كار باشه، خالي بودم از انرژي، از گرما، از بودن... و كنار 4 عنصر افريننده ام- خاك و باد و آتش و آب- به عدم فكر مي كردم... به پايان بودن... به سكوت هميشگي...
بي صدا مي آيد و بي صداتر مي رود...تنها اثري كه باقي مي گذارد همان داغي پلك ها ست در هواي خنك پاييزي...بي نام و نشان است و در راه مانده انگار...شايد هم جا مانده از كاروانيان...مي چرخد در ميان چشمان منتظر...نگاه هاي بي نشان...چند لحظه اي آرام و بي صدا مي گردد در كوچه پس كوچه هاي خاطرات زنده به گور شده ام،خاطراتي كه هنوز صداي نفس هايشان را از زير خروارها خاك مي شنوم گاهي... خاك هايي كه با عجله و ناشيانه رويشان ريخته ام...
بي صدا مي آيد،بي صداتر مي رود...بي آنكه لحظه اي جايي درنگ كند، درست مثل يك ماهي كوچك...