بچه كه بودم،7-8 ساله،همه ي زندگيم ويلنم بود!عاشق اون ويلن 4/2 رنگ و رو رفته ي آلماني بودم و از هر فرصتي استفاده مي كردم تا صداشو-هرچند گوش خراش!!-در بيارم! 3 سال تمام تنها بهانه ي زندگيم ساز زدنم بود و ويلنم دوست داشتني ترين چيز زندگيم...تا اينكه بعد از مدتي رفتم پيش يه استاد ديگه و با چند تا جمله ي ساده همه ي زندگيم نابود شد،پودر شد رفت هوا..."اون كتابي كه تو مي زدي،مال روش روسي يه!خيلي قديمي شده ديگه...دستت...دستت خيلي خراب شده!بايد يه مدتي-3-4 ماه- ساز نزني تا دستات به حالت اولش برگرده،تا دوباره شروع كنيم..." قلبم داشت وايميستاد...باورم نمي شد كه 3سال اشتباهي دل بسته بودم!احساس مي كردم 3سال وقتم رو تلف كرده بودم!به خاطر اون سه سال، بايد 4ماه "همه ي زندگيم" رو مي گذاشتم كنار...كه دوباره شروع كنم؟!؟!اصلا چي رو دوباره شروع كنم؟! من تو ذهنم با ويلنم تعريف مي شدم...با ساز زدنم...حالا چه جوري شده كه بهم ميگن همه چيز اشتباهه؟!
بعد از اون بود كه هرچي تو ذهنم بود راجع به خودم و ويلنم شكست...خورد شد...طلايه ي يازده ساله هم خورد شد باهاش...بعد از اون ديگه هيچ وقت نتونستم مثل اون سه سال ساز بزنم...مثل اون سه سال عاشق سازم باشم!مثل اون سه سال از ناهار و شام و بازي با بچه ها كم كنم و ساز بزنم.ويلنم بود...اما ديگه همه ي زندگيم نبود...ديگه برام هيچي نبود جز يه خاطره تلخ... هنوزم كه هنوزه گاهي حس مي كنم فقط از روي وظيفه،براي احترام به عشق خالص اون سه سال ساز مي زنم...بدون اينكه حس خاصي نسبت به اين ويلن 4/4 دست ساز چيني دوست داشتني داشته باشم...
چند سال بعدش،آسمون و ستاره هاش شدن همه ي زندگيم...شب تا صبح،صبح تا شب،همه اش دنبالشون بودم!چقدر جنگيدم...تو خونه با مامان بابا...تو مدرسه با بچه هايي كه طلايه ي كمرو رو نمي پذيرفتن تو جمعشون...اما من مي جنگيدم!به خاطر عشق جديدم!به خاطر همه ي زندگيم!اما محتاط تر شده بودم...عشق اولم بهم خيانت كرده بود...نمي خواستم همون بلا سر آسمونم بياد!اما اومد...
ظاهرش اين بود كه اين بار كنكور همه ي زندگيمو ازم گرفت-نه تفاوت روش روسي و آلماني!- اما اصل قضيه خستگي بود...اونقدر جنگيدم و اوني كه مي خواستم نشدم،تا خسته شدم!بريدم...آسمون رو...عشقم رو...همه زندگيمو... رها كردم و گذاشتمش به حال خودش...اين دفعه من خيانت كردم انگاري...خيانتي كه اون ورش هيچي نبود!
آسمون هست...اما ديگه همه ي زندگيم نيست...هروقت گيرش بيارم تا اونجا كه بتونم نگاهش مي كنم...اما ديگه نمي جنگم تا بتونم وقت و بي وقت ببينمش و بشناسمش!هنوزم دوستش دارم!خودشم مي دونه!واسه همين كنار درياچه گهر غافلگيرم كرد با دلفين كوچولوي دوست داشتني*!
اينم از عشق دوم-آخر!-!!تا من باشم پشت دستم رو داغ كنم و ديگه دل نبندم به هيچ چيز و هيچ كس!آخه هر دل بستني،يه دل كندني داره!دل كندنم هميشه سخته!حتي اگه دل نبسته باشي!
*منظور صورت فلكي دلفينه!