نيم ساعتي از نيمه شب گذشته...عقب ماشينيم و داريم بر مي گرديم،از يك مهماني ديگر بدون تو!چقدر دلم هوايت را كرده امشب...آخر باز همه جمع بوديم و فقط تو نبودي...مي گويم:مامان!من بالا نمي آم،باغچه رو آب مي دم.
آخر تو عاشق باغ و باغچه بودي!حالا كه نيستي،هروقت باغچه سيراب مي شود،خانه پر مي شود از حضورت...
هوا تاريك است و آسمان بي ماه و ستاره!بگذريم كه تك و توك پاره ابرهايي اندكي روشنش كرده اند به جاي ماه...
تاريكي هوا و نمناكي باغچه،مرا به ياد همان شبي مي اندازد كه آن نهال گردو را در باغچه كاشتي...نگاهش مي كنم و مي بينم ديگر درختچه اي شده در اين 6-7 سال كه نبودي...
نهال ها را براي باغ آورده بودند،اما دلت تاب نياورد و همان شب يكي شان را كاشتي در باغچه ي كوچك حياطمان!صدايت در گوشم پيچيد كه مي گفتي:"اينا گردو اسرائيليه !دو ساله بار مي ده!" و دو سال بعد،چقدر جايت خالي بود وقتي نهالت بار داده بود!دو گردوي كوچك سبز...درست همرنگ نگاهت...
يكهو ديوانه شدم انگار!صدهزار تصوير و صدا و خاطره نقش بست جلوي چشمانم...تو بودي و حرف هاي هميشگي و خنده و شوخي هاي هميشگي و شعرهاي هميشگي ات!نگاهت در نگاهم گره مي خورد و صدايت مي پيچيد در حياط و گم مي شد در شرشر آبي كه به باغچه مي ريختم و هق هقي كه روانه ي يادت مي كردم...
تو بودي كه داشتي داستان انعام مظفرالدين شاهي را تعريف مي كردي،براي چندمين بار،اما به همان شيريني بار اول...
تو بودي كه داشتي مي زدي پشتم و شعر مي خواندي برايم!همان شعر مخصوص نوه ها را مي گويم:به!به!به!...چه دختري!!به!به!به!...چه عسلي!!به!به!به!...چه مخملي!!به!به!به!...از اين دخترا كي داره؟!...از اين مخملا كي داره؟!...قند عسل كي داره؟!...هييشششششكي نداره،بابا جون داره!!
تو بودي كه داشتي آلبوم تمبرهايت را نشانمان مي دادي و قصه ي هركدامشان را با حوصله تعريف مي كردي برايمان...
تو بودي كه داشتي با آن لبخند هميشگي و لحن مهربانت مي گفتي:"طلا خانوم!طلا گرون شده ها!تو هرچي بزرگتر مي شي،ارزشت مي ره بالاتر!گرون تر مي شي!حواست هست؟؟!؟!
تو بودي كه...
لرزش ناشي از پيامكي پاك كرد همه ي اين تصاوير را از جلوي چشمانم...به خودم آمدم ديدم بيست دقيقه ايست كه در تاريكي حياط و كنار تنهايي تك گل سرخ يادگار بهار باغچه،ايستاده ام و آبياري مي كنم...آبياري مي كنم...آبياري مي كنم...
هرچه بود،از هرجا كه بود،مي خورد به حال و هواي دلتنگي ما:اندكي صبر،سحر نزديك است...هردم اين بانگ برآرم از دل،واي اين شب چه قدر تاريك است...