من ماندم و موهاي فرفري ام كه بيش از هرچيزي در دنيا دوستشان دارم!
پوزخند مي زني؟!حق داري!آخر تو كه نمي داني چه لذتي دارد تماشاي سرسره بازي يك قطره اشك از لابهلاي تاب موهايم...!تو كه نمي داني لذت پيداكردن نظم اين كلاف هاي به ظاهر بي نظم را...! تو كه نمي بيني سادگي پيچيدنشان را به يكديگر...
تو كه نمي داني چه لذتي دارد چك كردن قانون هوك و محاسبه ي k تاب موهايم در رابطه ي F=k.x!! تو كه نمي داني لذت تماشاي دنيا را از لابهلاي دالبرهاي در هم پيچيده اش!
پوزخند بزن...!آخر تو كه نمي فهمي تاب موهاي فرفري ام را!"تو مو بيني و مجنون پيچش مو!" پس..."خامش!!چون تو مجنون نيستي!"
اما..."منم مجنون بي ليلاي سرگردان!!"
دلگيرنشو اگر گفتم خداحافظ!هروقت دلت برايم تنگ شد،به آسمان نگاه كن!به ستاره ها...
هر شب كه آسمانت ستاره باران بود،بدان كه سوسوي هر ستاره بوسه ايست از جانب من براي تو...اگر شبي آسمانت ابري بود،دلگير نشو!بدان كه ستاره ها بوسه هايم را به باران سپرده اند تا بر سر و دست و چشم و دلت فرود آيند...
دلگير نشو حتي اگر شبي آسمانت را غبار گرفت.مطمئن باش ستاره ها دارند از پشت غبارها نگاهت مي كنند هنوز!پس رويت را برنگردان!تا تماشايت كنند و روزها،كه فرصت دلتنگي و نگاه كردن به آسمان را نداري،وصف حالت را برايم بگويند.
شب ها كنار همان پنجره ي رو به آسمان بخواب!شايد شبي سوار بر سوسوي تك و توك ستاره هاي آسمان شهر،تا نزديكي هاي نگاهت آمدم.
دلگير نشو اگر به خوابت نيامدم!بگذار سهم من بيداري هاي تو باشد!خواب هايت را به روياهاي رنگارنگت بخشيدم.بگذار روياي مرا ستاره ها بر صفحه ي سياه شب نقاشي كنند،نه چشم هاي خواب آلود تو!
اگر روزي...غبار فراموشي بر خاطرت نشست،باز هم به آسمان نگاه كن!شهاب باران جشن خاطرات نوي توست!من دلگير نمي شوم اگر روزي آسمانت زيباتر از خاطراتمان شد!
پس تو هم دلگير نشو،اگر گفتم خداحافظ!چون يقين دارم به زودي شهاب هاي رنگارنگ آسمانت را نقاشي مي كنند!
پس...خداحافظ آدم هاي دوست داشتني دنياي من!خداحافظ...


دلم خيلي برايت تنگ شده...مي خواهم-براي آخرين بار شايد-حضورت را ببويم...همه چشم شوم و نگاهت كنم،تا آنجا كه چشمانم ياري كنند...بشمارم تك تك ستاره هايت را و به ياد بياورم تك تك خاطرات تلخ و شيريني كه برايم ساختي...مرور كنم لحظه لحظه ي باهم بودنمان را و به ياد اولين ديدار، براي آخرين بار نگاهت كنم و بوسه اي از عمق جانم نثارت كنم،آن چنان كه از جايش هزار ستاره برويد.
اولين ديدارمان را خوب به خاطر دارم.درست به شفافي همان لحظه.زمستان بود و تو زيباتر از هميشه و پر از ستاره بودي...من تير نگاهم را از هر سو روانه ات مي كردم و تو با وقار پذيراي چشمان مشتاق من بودي.يادم مي آيد كه آن شب گردنم درد گرفته بود از بس نگاهت كرده بودم!اما چشمانم خسته نمي شدند از آن همه زيبايي.
دلم از شوق پر گرفته بود انگار.مي خواستم تك تك ستاره هايت را شكار كنم با چشمانم.مي خواستم در يك لحظه تو را در نگاهم جاي دهم،اما نمي توانستم...و چه ناتواني لذت بخشي بود در برابر عظمت تو!
من مست زيبايي هاي تو بودم و تو چه زيبا لبخند مي زدي...اولين ستاره هايي كه شناختم را هيچ گاه فراموش نمي كنم:"اون سه تا ستاره ي كنار هم و مي بيني؟!اون كمربند جباره!جبار يعني شكارچي!ديدي؟!خوب!حالا يه ذره پايين تر سه تا ستاره ي ديگه مي بيني كه تقريبا به هم چسبيدن و عمودن نسبت به اون سه تاي ديگه!ديدي؟!اون خنجر شكارچيه...خوب حالا يه ذره بيا سمت راست،يه سري ستاره ي كم نورتر مي بيني كه شكل كمان كنار هم قرار گرفتن!اون كمانشه!نديدي؟!اوناهاش!نوك انگشت منو نگاه كن!آهان!آره!همونه!اون ستاره ي پر نور،گرزشه!اونام دست و پاشن!ديدي؟!"
و ساعتي بعد...طلوع با شكوه شباهنگ...پرنورترين ستاره ي آسمان...كه همراه چند ستاره ي ديگر،سگ شكارچي را به تصوير كشيدند...
من مست سياهي نورانيت بودم و به آواز شباهنگت گوش سپرده بودم و تو زيبايي و عظمت زمستانيت را به نمايش گذاشته بودي و با تمام ستاره هايت به من چشمك مي زدي!گرم تماشايت بودم،كه رد نوراني شهابسنگي عشوه گريت را تكميل كرد!
درست از همان لحظه بود كه دلتنگ آخرين ديدارمان شدم...
نمي دانم روزگار آخرين ديدارمان را كي رقم مي زند.مي ترسم از آنكه آخرين باري كه ديدمت،آخرين ديدارمان بوده باشد و من آخرين بوسه ام را ندانسته از دست داده باشم...