هرچه بود،از همان روز بود،از همان كوچه هاي خلوت و قدم هاي سريع آدم ها براي فرار از خيس شدن!از سكوت فضاي همان پارك كوچك،اما فراخ براي حضور...از همان حركت يكنواخت رفت و برگشت تاب و احساس پرواز در هواي باراني...شايد هم از باد و باران مضاعفي كه تاب روي صورتم مي پاشيد...
از همان لحظه ي تابناك،كه چشمانم را بسته بودم و به همه چيز فكر مي كردم و به هيچ چيز فكر نمي كردم،هرچه بود از همان روز بود،همان جا،همان لحظه...