تبليغاتX
میوه ی ممنوعه
هرچه بود،از همان روز بود
هرچه بود،از همان روز بود، همان روزي كه باران مي باريد...و من مثل هميشه مست صداي برخورد قطره هاي باران با برگ هاي درختان بودم،مست آذرخش هاي پي در پي...مست هواي لطيف و پنجره هاي باران خورده...آري...هر چه بود،از همان روز بود،از همان قدم هاي پياده ام از دانشگاه تا خانه...شايد هم آن چند قدم اضافه تا تاب هاي پارك محله مان!

هرچه بود،از همان روز بود،از همان كوچه هاي خلوت و قدم هاي سريع آدم ها براي فرار از خيس شدن!از سكوت فضاي همان پارك كوچك،اما فراخ براي حضور...از همان حركت يكنواخت رفت و برگشت تاب و احساس پرواز در هواي باراني...شايد هم از باد و باران مضاعفي كه تاب روي صورتم مي پاشيد...

از همان لحظه ي تابناك،كه چشمانم را بسته بودم و به همه چيز فكر مي كردم و به هيچ چيز فكر نمي كردم،هرچه بود از همان روز بود،همان جا،همان لحظه... 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 0:14 توسط طلايه |