تبليغاتX
میوه ی ممنوعه
راز یکرنگی
شمال...هوای مطبوع زمستونی که بوی بهار می ده!چه جای خوبیه اینجا!شهر نیست...سر و صدا و شلوغی نیست...هرچی هست صدای آبه...صدای موجایی که هرچند خسته،ولی خودشونو به ساحل می رسونن.

امروز هوا آفتابیه!آسمون آبیه!آبیه آبی!دریا از اونم آبی تر!آروم و ملایم...پر از موج های کوچک...به نشانه ی حرکت...به نشانه ی "بودن" شاید...

منم و یه دریای آب جلوم...منم و دوتا آبی که تو دورترین نقطه ی ممکن رسیدن به هم!از خودم می پرسم چه رازیه بین آبی آسمون و آبی دریا که اینقدر دور از آدما،توی افق با هم نجوا می کنن؟!

امروز اما...هوا ابریه!!آسمون خاکستریه!دریا از اونم خاکستری تر!خروشان و پر سروصدا...با موج های بلند به نشانه ی خشم...به نشانه ی نا امیدی شاید...نا امیدی از این همه رسیدن های بی حاصل...از خودم می پرسم چه رازیه بین خاکستری آسمون ابری و دریا که اینقدر دور از آدما توی افق با هم نجوا می کنن؟!

انگار خاکستری دریای خروشان ،خودش جوابمو می ده:"راز یکرنگی!"

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 23:36 توسط طلايه |

نتایج جدید!!
حالا طلایه خانوم...!این تویی!تویی و فردا و تصمیماتی که باید بگیری!تویی و زندگیت!ازش لذت ببر!با آدما باش!باهاشون بخند!خودت باش تا اونام باهات راحت باشن!کمکشون کن!هر وقت که تونستی،هر چقدر که توان داشتی!ولی هیچ وقت ازشون هیچی نخواه!ناراحتشون نکن!اگر ناراحتت کردن ببخششون،بی هیچ منتی!به اعتمادشون احترام بگذار!ولی هیچ وقت بهشون اعتماد نکن!دوسشون داشته باش!ولی انتظار نداشته باش دوستت داشته باشن!خوب باش!ولی انتظار نداشته باش که آدما م باهات خوب باشن!

اینا نتایجیه که طی این ۱۹ سال زندگی بهش رسیدم!

پ.ن.این بخشی از یکی از یادداشت روزانه هامه!کلا مدتیه نوشته هام اونقدر پراکنده است که هیچی ازش در نمیاد!اینو نوشتم چون دیدم وبلاگم و آپ نکردم!!

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 12:4 توسط طلايه |