من می خواستم پرواز کنم تا اوج...تو اما...از ارتفاع می ترسیدی...چشمانت را بستی و بال های من ضعیف شدند!من اما همچنان سراپا همه نگاه بودم تا تو پرواز کنی...
تو پرواز می کردی و من سقوط...تا این که جایی میان زمین و آسمان آغوشت را یافتم.تو مرا در آغوش کشیدی و من آغوشت را سخت فشردم...
پس از آن هیچ کدام نفهمیدیم چه شد که زمین را زیر پایمان حس کردیم...چشمانمان را گشودیم،اما دیگر نه بالی بر شانه هایمان باقی بود و نه توان رویاندن بالهای نو در چشمانمان...
پرواز خاطره ای شد دور و دست نایافتنی و دیگر هیچ نماند جز انزجار من و تو از آن آغوش هبوط آفرین...!
پ.ن.این نوشته هیچ ربطی به هیچی نداره...!خودمم می دونم که ته تکراری و ایناست...فقط تراوشات ذهنی منه سر کلاس عرفان عملی در اسلام!!