تبليغاتX
میوه ی ممنوعه
...
اول فقط نگاهمان بود که به یکدیگر گره خورده بود...آنقدر زلال بودیم که هریک خود را در دیگری می دید و دیگری را در خود می یافت...تا این که از نگاهمان بال ها بر شانه هایمان روییدند...و با چشمانمان پرواز را به یکدیگر هدیه کردیم...

من می خواستم پرواز کنم تا اوج...تو اما...از ارتفاع می ترسیدی...چشمانت را بستی و بال های من ضعیف شدند!من اما همچنان سراپا همه نگاه بودم تا تو پرواز کنی...

تو پرواز می کردی و من سقوط...تا این که جایی میان زمین و آسمان آغوشت را یافتم.تو مرا در آغوش کشیدی و من آغوشت را سخت فشردم...

پس از آن هیچ کدام نفهمیدیم چه شد که زمین را زیر پایمان حس کردیم...چشمانمان را گشودیم،اما دیگر نه بالی بر شانه هایمان باقی بود و نه توان رویاندن بالهای نو در چشمانمان...

پرواز خاطره ای شد دور و دست نایافتنی و دیگر هیچ نماند جز انزجار من و تو از آن آغوش هبوط آفرین...!

پ.ن.این نوشته هیچ ربطی به هیچی نداره...!خودمم می دونم که ته تکراری و ایناست...فقط تراوشات ذهنی منه سر کلاس عرفان عملی در اسلام!!

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 20:16 توسط طلايه |