تبليغاتX
میوه ی ممنوعه
زندگی...!!!
حس می کنم از روی وظیفه نفس می کشم...!ازروی وظیفه زندگی می کنم.انگار یکی با شلاق وایستاده بالا سرم و با تهدید نگاهم می کنه و با نگاهش بهم می گه اگه نفس نکشم شلاقش رو پشتم فرود می آد...نمی دونم کیه...یه جورایی انگار زندان بانمه...زبونمو نمی فهمه...زبونشو نمی فهمم...تنها چیزی که بینمون هست نگاه تهدید آمیز اونه و نگاه خسته ی من...که فقط می خوام ازش بپرسم چرا...

نمی دونم کیه...چیه...ولی چهره اش...چهره اش شبیه انسان های بدویه!!مو و ریش بلند و ژولیده داره...لباسش مثل همون سردارای مصریه که وایمیستادن بالاسر کارگرا تا اهرام ثلاثه رو بسازن...

نمی دونم کیه...از کجا اومده...با من چی کار داره؟!چی ازم می خواد؟!!یعنی این نمی فهمه که من توان جا به جا کردن یه پرم ندارم...چه برسه به ساختن یه بنا...اونم به اون عظمت...!پس چرا این قدر اصرار داره که این نفس های بی مصرف من ادامه پیدا کنه...؟!

فقط می دونم که نمی تونم ازش فرار کنم...هر جا که می رم هست...همه جا دنبالمه...سمت راستم،یه ذره عقب تر از من...هر جا که می رم باهام می آد...حتی یه لحظه ام رهام نمی کنه...هر جا که می رم باهام می آد...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 16:55 توسط طلايه |