همه چیز قاطیه و به هم ریخته...!سرم یه جوریه!انگار نمی تونه چیزایی که ریختم توش رو تفکیک کنه...همه ی تصویرهایی که می بینم و صداهایی که می شنوم به هم دیگه گره خوردن! فکرام!همه ی فکرام با حس هام بدجوری قاطی شدن...در حدی که نمی تونم تفکیکشون کنم...
نمی دونم چی کار کنم...ناخودآگاه شونه ام رو برمی دارم و شروع می کنم به شونه زدن موهام...انگار می خوام با مرتب کردن موهام محتویات ذهنم رو هم رشته رشته کنم و از هم تفکیکشون کنم...می دونم تاثیری نداره ولی شونه ام رو برمی دارم و می رم سمت آیینه که...یهو خشکم می زنه...
خدایا!چی می بینم؟یه دختر 18-19 ساله!یا بهتر بگم،یه دخترخانوم 18-19 ساله با موهای تقریبا بلند و جثه ی نسبتا کشیده...با وقار و لطافت مسخره ی دخترونه!یه خانم جوان که با چشمانی بهت زده سر تا پامو برانداز می کنه...خدایا!یعنی واقعا این منم؟؟من کی این شکلی شدم که خودم نفهمیدم؟از کی تسلیم طبیعت شدم؟چی شد که به این نتیجه ی منطقی رسیدم که به جای ادامه دادن جنگی که نتیجه اش فقط نابودی خودمه،تسلیم شم و خودم رو بسپرم به دست طبیعت...؟
کاش فقط ظاهر قضیه این جوری بود!اما آیینه ی روی دیوار رفتار و روحیات و ارزش های آدم رو نشون نمی ده...اگه سر اونام همین بلا اومده باشه چی؟؟؟
بعد از چند لحظه بهت زدگی گره های کور افکارم،موذیانه نیشگوناشونو از سر می گیرن...!تصویر این دختره هم به ذهن آشفته ام اضافه می شه!حس می کنم ورودی مغزم هر لحظه به بینهایت نزدیک می شه و خروجی اش صفره!صفر مطلق!پس چشمامو می بندم تا لااقل فکر این که این خانومه منم بیشتر از این آزارم نده!با چشم های بسته به شونه کردن موهام ادامه می دم...ولی بازم بی فایده است...هنوز همه چیز بهم ریخته است و هم چنان نمی تونم گره هارو باز کنم...
می خوام به هیچی فکر نکنم،ولی بازم سعی می کنم به "هیچی" فکر کنم!این خودش اذیتم می کنه...چشمامو بستم و سعی می کنم به جز یه صفحه ی ساده ی یه رنگ چیزی نبینم...ولی بازم فایده نداره...این فکرای آشفته از گوشه و کنار ذهنم سرک می کشن و صفحه ی ساده و بی آلایشم رو خط خطی می کنن!
چشمامو باز می کنم،سعی می کنم ویلن بزنم ولی تمرکز ندارم!فالش می زنم و بدتر اعصابم می ریزه بهم!پس بی خیال می شم و ضبط رو روشن می کنم و اجرای اصلی همون قطعه ای رو گوش می کنم که سعی می کردم بزنم...آروم تر می شم...لا اقل الان صداهایی رو که می شنوم می تونم کاملا تفکیک کنم...همین کافیه تا یه ذره به افکارم نظم بدم...
بارم رو بستم...می خوام برم!می خوام برم یه جای دور...یه جای بکر...جایی که من باشم و خودم...جایی که بتونم فکر کنم...فقط فکر کنم...صبح تا شب...شب تا صبح...اونقدر فکر کنم که سرم درد بگیره...شقیقه هام تیر بکشه...
می خوام برم...برم یه جای دور...جایی که هیچ موجود زنده ای نباشه تا آرامش و امنیت رو ازم بگیره...اونوقت چشمامو ببندم و خودمو رها کنم تو بغل باد...مستانه با باد عشق بازی کنم و نوازش هاشو حس کنم...همه ی ذرات وجودم و بسپرم بهش...باهاش برم...هر جا که می ره باهاش برم...
می خوام برم...یه جای دور...جایی که دست هیچ کس بهم نرسه...جایی که دستم به هیچ کس نرسه...
می خوام برم...نمی دونم کجا...فقط می خوام برم...
خالصانه ترانه هایت را آواز ده تا عاشقانه در جوابت زیباترین رقص را به نمایش گذارم...رقص نور در قطره های زلال و شفاف اشک...برایم بسرا!و بگذار چشمانم را ببندم و فقط لغزش عصاره ی ترانه ات را روی گونه هایم احساس کنم...
(وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید...)
برایم بسرا...بگذار تا من الهام ترانه هایت باشم و تو الهام رقص های من...بگذار ترانه هایت دستانم را بگیرند و یا هم صعود را تجربه کنیم و معراج را...
آری...!بلند ترین قله ها از آن من و توست...اگر دستانمان را به یکدیگر سپاریم،با هم بخوانیم،با هم بسراییم،با هم برقصیم و با هم بباریم...
من سقوط اشک هایت را می ستایم...آن دم که قطره های زلالش از نوازش پلک هایت زاده می شوند...
می ستایمت!آن دم که اشک هایت را روانه ی گونه های سرخت می کنی...و قطره های زلال. بی صدا و آرام بر گونه ات می لغزند و ردی درخشان بر صورتت باقی می گذارند...درخششی ستودنی تر از درخشش الماس...
و چه غم انگیز است آن دم که سورمه ی چشمانت زلالی اشک هایت را به رنگ شب می آلاید...
آری!گریه کن!من گریه ات را می ستایم و هق هق نفس های بغض آلودت را...
آری!اشک هایت را می ستایم آن دم که آرام جان گر گرفته ام می شوند...
می ستایمت...!آن دم که با اشک هایت بدن تب دار و ملتهبم را نوازش می کنی...
پس دلتنگ باش!دلتنگ باش و گریستن آغاز کن!من محتاجم...محتاج نوازش اشک هایت...و بیش از آن محتاج ستودنت...
پ.ن۱:تو این نوشته همه ی ضمایر بر می گرده به خودم!همه ی "تو"ها و همه ی "من"ها!
پ.ن۲:این نوشته بعد از توصیه های نگارشی احسان باز نویسی شده!