تبليغاتX
میوه ی ممنوعه
می توان!آری!می توان اما...
می توان از آفتاب حتی گریخت...

می توان تنها برای چیدن یک سیب سرخ،شاخه ی سبز درختی را گسیخت...

می توان هم قدم با آسمان ابری خاکستری،همچو بغض سرکشی افسار گسیخت...

می توان با اشک های حلقه در چشمان تر،هم چو یک دیوانه...یک سرمست...بر لحظه های هیچ در هیچ،پوچ در پوچ...خنده ای مستانه آواز کرد...

می توان بارید و بارید،تا سحر،تا فجر...می توان با اشک های بی حساب،رنگ سرخ لحظه ی خونین غم را شست...

می توان با نعره ای مستانه...

                                      همچو یک مجنون آشفته...

                                                                  این سکوت محض را در هم شکست...

می توان در خلوت یک ۴ دیوار عبوس،عاشق و معشوق یک افسانه بود...

می توان در خلسه ای معراج کرد،می توان در چارچوب پنجره،هر سحر،هر صبح،هر لحظه...در طلوع و در غروب و شام...."خدا" را دید!

می توان در لحظه ی میلاد یک نوزاد....در نگاه ساده ی هر کودک سرمست...رعشه ی دستان پیری خسته حتی...به خدا و عشق "ایمان" یافت...

می توان...!آری می توان!اما...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 11:19 توسط طلايه |

امتحان!!

همیشه             

همیشه از امتحان بدم میومده!همیشه حس بدی داشتم نسبت به این اختراع بشر!خیلی مسخره است!می خوان با چند تا سوال تو رو با یه عدد عوض کنن!بعد از هر امتحانی همه ی وجودت توی یه عدد خلاصه می شه!حالا قراره از روی این عدد قضاوت کنن!مقایسه ات کنن!حتی تحقیر و تشویقت کنن!!

بعضی ها اونقدر این عدد براشون اهمیت داره که حاضرن به خاطرش خیلی کارا بکنن!از انواع خرحمالی برای استاد گرفته تا زیر پا گذاشتن دوستی های نو و کهنه!بعضی ها حتی هدفشون از زندگی اینه که "عدد" بهتری داشته باشن!بعضی ها عدد ای خوب براشون ارزشه،بعضی هام عددای بد!!

نمی دونم چرا...ولی هروقت که می خوام درس بخونم،به این فکر می کنم که به هرحال آخرش قراره با یه عدد معاوضه شم!در بهترین حالت تبدیل می شم به عدد 20!!!

من نمی خوام جام با یه عدد عوض شه!یه "عدد" که تناسبش با من برام تعریف نشده است...!

                  

یاد بعد از کنکور می افتم...هر کی که حداقل یه بار تو زندگیت دیده بودیش،ازت "عدد"ت رو می پرسید...خودمم باورم شده بود که طلایه=1645!!در حدی که وقتی برای انتخاب رشته به مشاور مدرسه sms می زدم،آخرش به جای اسمم می زدم 1645!!اون روزا اصلا مهم نبود من کیم!فقط این مهم بود که 1645 چه رشته هایی قبول می شه...

خوب که فکر می کنم،می بینم همه ی زندگی همینه...!(چند سالته؟!موازنه چند شدی؟!!چند ساعت درس خوندی؟!چند...)عددهایی که به آدما می دن،بهشون فرصت نمی ده خودشون باشن...هر آدمی یه جورایی زیر سایه ی عددایی که داره،تعریف می شه...حتی شخصیتش بدون این عددا مبهمه...

من می خوام خودم باشم...حاضرنیستم خودم رو با هیچ عددی معاوضه کنم!حتی با 20!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 22:21 توسط طلايه |

فیدل کاسترو!

                              

سه شنبه شب شبکه 4 مستند"فیدل کاسترو"ساخته ی استلا براووسال 2001 رو نشون داد...نمی دونم دیدن یا نه،خیلی خیلی جالب و مهیج بود...من که واقعا دچار هیجان شده بودم!بعد از مدت ها به انسان بودنم افتخار کردم...‍!فکرشو بکنین...یه نظامی ساده...بدون این که حتی یه بار تو زندگیش لباس ضد گلوله بپوشه...مقابل امریکا ایستاده و در راستای انقلاب مردمی ای که رهبری کرده،با اعتماد به نفس همه ی صنایع کوبا که تا اون موقع تحت استعمار امریکا بوده رو ملی اعلام می کنه!(حالا فکرشو بکنین!من که همیشه روز 29 اسفند سرشار از غرور و هیجانم،چقدر حسودیم شد!!!)وقتی بهش می گن چرا ضد گلوله نمی پوشی می گه ضد گلوله ی من معنوی یه!من بارها امتحانش کردم،اثرش از هر ضد گلوله ای بیشتره...

                         

کلا روشش خیلی برام جالب بود...همه ی کاراش بدون تشریفات بود...وسیله ی حمل و نقلش جیپ های ارتش بود...!در حدی که وقتی یکی از سران یه کشوری(یادم نیست کدوم کشور!)برای مذاکرات و ... اومده بود کوبا،با فیدل سوار یکی از همین جیپ ها بود که ماشین به علت کمبود سوخت وایستاد!!!فکرشو بکنین!ماشین رئیس جمهور!و فیدل خودش پیاده شده بود و کاپوت ماشین زده بود بالا و شخصا سعی می کرد ماشین رو راه بندازه!خدای من!قلبم داشت وایمیستاد از این همه صداقت...

وقتی انقلاب کوبا تازه پیروز شده بود،یه عده جوان های 18-19 ساله رو راه انداخت که برای آموزش مردم به مناطق محروم برن...و نتیجه ی این حرکت بعد از مدت نسبتا کوتاه:کوبا،اولین کشور بدون بی سواد!!!

             

فکرشو بکن!یه کشور تازه استقلال یافته که تحت تحریم کشوریه که تا چند وقت پیش مستعمره اش بوده...!چه راه سختی در پیش داشتن و چه خوب از پسش بر اومدن!

فیدل هنوز زنده است...73-4 سالشه...هنوز هم سخنرانی می کنه وهنوز هم همه ی مردم دنیا(خصوصا امریکای لاتین!)دوستش دارن!

و کوبا هنوز هم تحت فشارهای اقتصادی امریکا به عنوان یک کشور مستقل با نظام سوسیالیستی به مبارزه علیه قدرت اول جهان ادامه می ده!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 11:40 توسط طلايه |

با خستگی دانشگاه رو به مقصد خونه ترک می کنم...یه روز،مثل روزای دیگه داره تموم می شه...بدون هیچ تفاوتی!با خستگی سوار اتوبوس می شم...همه ی صندلی ها پره!اولین نفری ام که باید بایستم!همونجا،روی صندلی ردیف اول یه نگاه قدیمی آشنا می بینم...با تردید می رم جلو:ببخشید خانوم...اسم شما زیبا نیست؟!

یه ذره چهره اش متعجب می شه...می گه:چرا!

"من طلایه ام!دبستان هم سرویسی بودیم...یادته؟!"چشماش برق می زنه!"طلایه؟!طلایه جلالی؟!آره!یادمه!"

یکهو کلی خاطره ی قشنگ و کودکانه بهم هجوم میارن...!قلبم می خواد وایسه!انگار تحمل اون همه صداقت و

پاکی دوران کودکی رو نداره!

"خوبی؟!چی کار می کنی؟!حال کردی فامیلیتو یادم بود؟!راستی ویلن می زدی..."

با لبخند می گم هنوز هم می زنم...

خدایی کم آوردم در مقابل حافظه اش!چون هرچی فکر می کنم فامیلیشو یادم نمیاد!

شروع می کنیم به تجدید خاطره!"یادته چقدر راننده سرویس رو اذیت می کردیم؟!یادته سرویس رو می پیچوندیم پیاده می رفتیم خونه؟!یادته..."

زیبا تقریبا زود پیاده می شه...بازم من موندم و مسیر تکراری هر روز...

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 0:47 توسط طلايه |

3...2...1...حرکت!

                                  

 

خیلی وقت بود که تو فکر وبلاگ نویسی بودم...ولی خوب…حس می کردم وقتشو ندارم…ترجیح می دادم اگه قراره یه وبلاگ نیمه تعطیل که صد سال یه بارup  می شه داشته باشم،کلا وبلاگ نداشته باشم!ولی خوب...از اونجایی که نیازش واقعا حس می شد سعی می کردم با 360 یه جورایی خودم رو ارضا کنم...!خودمم می دونم اونجا جای اون نوشته ها نبود...ولی من باید یه جایی اون حرفا رو میزدم بالاخره!بعد ازچندین سال که شعرها و نوشته هامو فقط برای خودم نگه می داشتم و برام حکم یه گنجینه ی مدفون رو داشت،الان به طرز عجیبی دلم می خواد همه نوشته هامو بخونن و نظر بدن!حس می کنم یه جورایی تو شناختن خودم کم آوردم!دیگه وقتشه که بقیه هم تا حدودی بدونن تو ذهنم چی می گذره تا کمکم کنن تو شناختن خودم یا حتی شکل گیری عقاید و شخصیتم... می بینین چقدر حساب کردم روتون؟!

خلاصه این که ما هم شروع کردیم!با نظر ها و راهنمایی هاتون خوشحالم می کنین واقعا!!

+ نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 17:54 توسط طلايه |