مثلا می ترسیدم از اینکه یه روزی دیگه نجوم و آسمون و ستاره هاش و دوست نداشته باشم!
می ترسیدم از اینکه آدم ها و دوست هایی که خیلی دوستشون دارم نا امیدم کنن!
می ترسیدم از اینکه دوستی که خیلی دوستش دارم به من و کسی که خیلی دوسش داره شک کنه!
می ترسیدم از اینکه کسی خیلی دوستم داشته باشه!!!*
می ترسیدم از اینکه مثل بقیه ی آدما بشم یه روزی...
می ترسیدم از اینکه تنها نباشم و تنهایی رو دوست نداشته باشم!
اما بعضی چیزا هست که اونقدر ازشون می ترسی که حتی جرات نداری ازشون بترسی!که نکنه ازش بترسی و سرت بیاد!
الان منم می ترسم که از یه چیزی بترسم!از ترس اینکه سرم بیاد!
*یاد حرف یه بنده خدایی افتادم که همینجا اینو به رخم کشید یه بار!کلی فحش و بد و بیراه بارم کرد!کامنتش این بود:
نمی دانم چه داستانی ست که از دوست داشته شدن . می ترسید!
شاید بی عشق ماندن برایتان تنها چیز غیر خز دنیاست!
معشوقه بودن هم لیاقت میخواهد
حقیقت اینست که ما یک مشت بزدل را دوست داریمف آنقدر بز دل که حتی از خودشان و ابراز کردن حودشان. از دوست داشته شدن هم می ترسند!
اینطور بچه گانه نمیتوان زندکی کرد/ تا کی میتوان گفت آقا خفه شو. من فلانم و بهمانم! دیگر مزاحممان نشوید!
و احمق تر و بزدل تر از شما هم مائیم که باز دوستتان داریم!
ما دیوانه ی شما احمقهاییم!
پ.ن. عجباااااااااااااااااااا
ناشکری نمی کنم اصلا...
اما دلم یه چیزی می خواد تو مایه های نقص عضو...قطع نخاع...سرطان...
دلم روزهای سخت می خواد ...که بجنگم برای زندگی...بجنگم برای هر نفسم...که محکم باشم...که لذت ببرم از محکم بودن خودم...
(البته تو همین معدود روزهای سخت این 22 سال معمولا محکم تر از اونی که فکر می کردم بودم...)
نمی دونم اما...حس می کنم یادم رفته لذت بردن از زندگی رو...حس می کنم اونجوری به زندگی یه جوری نگاه می کنم که بخوام از هر لحظه بیشترین لذت رو ببرم...قشنگیای زندگی رو یه جور دیگه می بینم...
دلم می خواد دنیا رو یه جوری نگاه کنم که انگار بخوام با چشمام ببلعمشون...
خدایا شکرت!به داده و نداده ات شکر!
عاشق این آیه ام...
چقدر خوبه کلا!دلتون بسوزه!
درد موذی ماهیانه...حس عمیق زن بودن...لطیف بودن...شکننده بودن...
درد...درد...درد...درد موذی ماهیانه...
نمی دونم چرا تو این مملکت همه می خوان فقط برای زنان تعیین ٍ تکلیف کنن!!یعنی مردا نباید تقوی داشته باشن؟!؟!؟! آدم نمی دونه چی بگه واقعا...
من عااااشق اینم که یه نی نی ٍ گوگولی 3 ساله که شاید 4ماه یه بار منو می بینه، وقتی نیستم بفهمه!
من عااااشق اینم که علی کوچولوی گوگولی بگه : دیایه چرا نیومده!
من عااااشق اینم که یه بچه داشته باشم!یه موجود کوچولو که همه ی زندگیم باشه و سرنوشتش برام مهم باشه!سعی کنم بهترین چیزا رو بهش یاد بدم و دلهره ی شب و روزم زندگی و آینده اش باشه!
واسه ی همینه که عاااشق این نگرانی های مامانم ام و عاااشق وقتایی که نگرانی شو کنترل می کنه با اعتمادش به تصمیم هام...
من عاااشق این مهر مادر و فرزندی ام! و عااشق اینکه یه روز مادر باشم!!
پ.ن.نخندینااااااااااا!
واسه ی همین تصمیم گرفتم یه گردگیری حسابی بکنم و دوباره اینجا بنویسم...بی سر و صدا...برای خودم و به احترام همون تک و توک رهگذر...
پست هایی که نگه داشتم رو واقعانی دوست داشتم...!اگه خواستین بخونینشون حواستون به تاریخ هاش باشه فقط!