تبليغاتX
میوه ی ممنوعه
ترس!!
میگن تو زندگی از هرچی بترسی سرت میاد!راستم می گن واقعا!تا دلت بخواد مثال می تونم بیارم از چیزایی که ازشون می ترسیدم و سرم اومده!

مثلا می ترسیدم از اینکه یه روزی دیگه نجوم و آسمون و ستاره هاش و دوست نداشته باشم!
می ترسیدم از اینکه آدم ها و دوست هایی که خیلی دوستشون دارم نا امیدم کنن!

می ترسیدم از اینکه دوستی که خیلی دوستش دارم به من و کسی که خیلی دوسش داره شک کنه!

می ترسیدم از اینکه کسی خیلی دوستم داشته باشه!!!*

می ترسیدم از اینکه مثل بقیه ی آدما بشم یه روزی...

می ترسیدم از اینکه تنها نباشم و تنهایی رو دوست نداشته باشم!

اما بعضی چیزا هست که اونقدر ازشون می ترسی که حتی جرات نداری ازشون بترسی!که نکنه ازش بترسی و سرت بیاد!

الان منم می ترسم که از یه چیزی بترسم!از ترس اینکه سرم بیاد!

*یاد حرف یه بنده خدایی افتادم که همینجا اینو به رخم کشید یه بار!کلی فحش و بد و بیراه بارم کرد!کامنتش این بود:

نمی دانم چه داستانی ست که از دوست داشته شدن . می ترسید!
شاید بی عشق ماندن برایتان تنها چیز غیر خز دنیاست!
معشوقه بودن هم لیاقت میخواهد
حقیقت اینست که ما یک مشت بزدل را دوست داریمف آنقدر بز دل که حتی از خودشان و ابراز کردن حودشان. از دوست داشته شدن هم می ترسند!
اینطور بچه گانه نمیتوان زندکی کرد/ تا کی میتوان گفت آقا خفه شو. من فلانم و بهمانم! دیگر مزاحممان نشوید!
و احمق تر و بزدل تر از شما هم مائیم که باز دوستتان داریم!
ما دیوانه ی شما احمقهاییم!

پ.ن. عجباااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 13:18 توسط طلايه |

خدایا شکرت!به داده و نداده ات شکر!
گاهی حس می کنم دلم یه بهانه می خواد برای جنگیدن...

ناشکری نمی کنم اصلا...

اما دلم یه چیزی می خواد تو مایه های نقص عضو...قطع نخاع...سرطان...

دلم روزهای سخت می خواد ...که بجنگم برای زندگی...بجنگم برای هر نفسم...که محکم باشم...که لذت ببرم از محکم بودن خودم...

(البته تو همین معدود روزهای سخت این 22 سال معمولا محکم تر از اونی که فکر می کردم بودم...)

نمی دونم اما...حس می کنم یادم رفته لذت بردن از زندگی رو...حس می کنم اونجوری به زندگی یه جوری نگاه می کنم که بخوام از هر لحظه بیشترین لذت رو ببرم...قشنگیای زندگی رو یه جور دیگه می بینم...

دلم می خواد دنیا رو یه جوری نگاه کنم که انگار بخوام با چشمام ببلعمشون...

خدایا شکرت!به داده و نداده ات شکر!

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 18:42 توسط طلايه |

فتبارک الله احسن الخالقین...

عاشق این آیه ام...

+ نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 20:26 توسط طلايه |

چقدر خوبه!
چقدر خوبه تمرینای بسکت!چقدر خوبه این همه دوست ٍ یه جور دیگه!چقدر خوبه هفته ای 2 روز دویدن و فکر نکردن به هیچی!

چقدر خوبه کلا!دلتون بسوزه!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 21:20 توسط طلايه |

درد...
درد...درد...درد...درد موذی ماهیانه...سری ٍ دست و پاها...سردرد...سرگیجه...بی حوصلگی...دل نازکی و لوس شدن های ماهیانه...

درد موذی ماهیانه...حس عمیق زن بودن...لطیف بودن...شکننده بودن...

درد...درد...درد...درد موذی ماهیانه...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 16:23 توسط طلايه |

عجبااااااااا!!
پشت بلیط های اتوبوس نوشته: تفوی بهترین لباس برای زنان است

نمی دونم چرا تو این مملکت همه می خوان فقط برای زنان تعیین ٍ تکلیف کنن!!یعنی مردا نباید تقوی داشته باشن؟!؟!؟! آدم نمی دونه چی بگه واقعا...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 19:46 توسط طلايه |

م مثل مامان!ن مثل نی نی!!
من عاااااشق اینم که توی یه مهمونی نباشم و همه بعدش بگن:ااا!طلایه!نبودی،علی کلیییییی سراغت رو گرفت!

من عااااشق اینم که یه نی نی ٍ گوگولی 3 ساله که شاید 4ماه یه بار منو می بینه، وقتی نیستم بفهمه!

من عااااشق اینم که علی کوچولوی گوگولی بگه : دیایه چرا نیومده!

من عااااشق اینم که یه بچه داشته باشم!یه موجود کوچولو که همه ی زندگیم باشه و سرنوشتش برام مهم باشه!سعی کنم بهترین چیزا رو بهش یاد بدم و دلهره ی شب و روزم زندگی و آینده اش باشه!

واسه ی همینه که عاااشق این نگرانی های مامانم ام و عاااشق وقتایی که نگرانی شو کنترل می کنه با اعتمادش به تصمیم هام...

من عاااشق این مهر مادر و فرزندی ام! و عااشق اینکه یه روز مادر باشم!!

پ.ن.نخندینااااااااااا!

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 19:18 توسط طلايه |

تصویر این روزهای من
تصویر این روزهای من:تلاشی بیهوده،برای چیزی بیش از این بودن...
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 23:7 توسط طلايه |

دنیا
بیخود جامت را به جامم نزن...سلامتی در بین نیست...دنیا هنوز بیمار است!
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 16:34 توسط طلايه |

دوباره...شاید!
نمی دونم اما...به طرز احمقانه ای ذوق می کردم هر بار اتفاقی به اینجا سر می زدم و می دیدم تعداد بازدیدا صفر نیست!

واسه ی همین تصمیم گرفتم یه گردگیری حسابی بکنم و دوباره اینجا بنویسم...بی سر و صدا...برای خودم و به احترام همون تک و توک رهگذر...

پست هایی که نگه داشتم رو واقعانی دوست داشتم...!اگه خواستین بخونینشون حواستون به تاریخ هاش باشه فقط!


+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 16:25 توسط طلايه |